باز عدلش پرفشان آمد ز چين تا باختر * پيك بذلش تاختن آرد ز صنعا تا يمن
تا جهان باقى بود اندر جهان باقى بود * در همه ايام باشد حكمران مرد و زن
سيم و زر بخشد به شاعر از همه رادان فزون * خاصه مصداق لغز را گر همىبخشد به من
در التزام عناصر اربعه و مدحت يكى از اكابر عهد
چو زد بر آتش دل باد شوق او دامان * به خاك ريخت مرا آبرو چو آب روان
مرا كه از دل و چشم اندر آتش و آبم * ز بادخوارى و از خاكساريم چه زيان
اگر ز كوى تو خاكى بهسويم آرد باد * بود بر آتش دل آب چشمهء حيوان
ز آب و آتش كز چشم و دل مرا زايد * به باد بردهدم خاك پيكر پژمان
ز آتش شرر عشق و باد بادهء شوق * ز آب ديده كنم خاك بسّد و مرجان
نعامهوار خورم آتش و چو ارقم خاك * بريده ز آب چو ماهى به تيرهخاك طپان
بدان خداى كه از چار خصم آتش و باد * و خاك و آب برآراست پيكر انسان
بدان رسيده كه از خاك و باد و آتش و آب * برم پناه به عدل خدايگان جهان
پناه خاكى و آبى اجل نظام الملك * كه باد قهرش آتش كند نسيم جنان
به عزم و حزم و به صفوت چو باد و خاك و چو آب * و ليك ز آتش قهرش زبانهء نيران