تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1307

مساهمون:

ص١٣٠٧
باز عدلش پرفشان آمد ز چين تا باختر * پيك بذلش تاختن آرد ز صنعا تا يمن تا جهان باقى بود اندر جهان باقى بود * در همه ايام باشد حكمران مرد و زن سيم و زر بخشد به شاعر از همه رادان فزون * خاصه مصداق لغز را گر همىبخشد به من

در التزام عناصر اربعه و مدحت يكى از اكابر عهد

چو زد بر آتش دل باد شوق او دامان * به خاك ريخت مرا آبرو چو آب روان مرا كه از دل و چشم اندر آتش و آبم * ز بادخوارى و از خاكساريم چه زيان اگر ز كوى تو خاكى به‌سويم آرد باد * بود بر آتش دل آب چشمهء حيوان ز آب و آتش كز چشم و دل مرا زايد * به باد بردهدم خاك پيكر پژمان ز آتش شرر عشق و باد بادهء شوق * ز آب ديده كنم خاك بسّد و مرجان نعامه‌وار خورم آتش و چو ارقم خاك * بريده ز آب چو ماهى به تيره‌خاك طپان بدان خداى كه از چار خصم آتش و باد * و خاك و آب برآراست پيكر انسان بدان رسيده كه از خاك و باد و آتش و آب * برم پناه به عدل خدايگان جهان پناه خاكى و آبى اجل نظام الملك * كه باد قهرش آتش كند نسيم جنان به عزم و حزم و به صفوت چو باد و خاك و چو آب * و ليك ز آتش قهرش زبانهء نيران