يكى فرخنده كاخ افراخت كز عالىبناى آن * فراز نه فلك را شد فروزان اختر ديگر
چو رأى عالمآراى شهنشاه و چو جام جم * ز هرآيينهاش روشن رموز كشور ديگر
بدان چون اندرآيد كى بود تاريخ سال وى * ز هرآيينهيى پيدا شود اسكندر ديگر
743 قضايى يزدى
اسمش آقا محمد صادق و شغلش شعربافى و شوقش به شعرگويى طبعش صاف و غزلياتش خوب است :
همه براى شكستن اگر بود يارا * چه مىشود كه بدست آوردى دل ما را
ره به مقصود ار نبردم در طلب نبود عجب * رهنماى خويش كردم اين دل گمراه را
داد ار ندهى بريز خونم * تا دست بدارم از سنانت
ماندى به شكنج زلفش اى دل * شد دام تو آخر آشيانت
به خاك نيز نخواهى فراغتى يابم * ز رحم نيست كه بر تربتم گذار كنى
744 قانع شيرازى
نامش شيخ محمد بن شيخ على البحرانى همشيرهزادهء ميرزا محمد على گلشن تخلص است مردى نجيب ظريف لطيف نظيف بوده در مدرسهء حكيم مقيم و سالها با من رفيق شفيق قناعتى به مناعت آميخته داشت از اوست :
زهرى است كه در فراق خورديم * آن سبزه كه رويد از گل ما
نه مسلمانى و نه كفر به كارى آيد * اين قدر هست كه هركس ز پى كارى هست