739 قابل ابروانى
اسمش حسنعلى خان فرزند محمد خان قاجار ايروانى است سالها در خدمت شاهزاده محمود ميرزا ابن خاقان صاحبقران طاب ثراه معزز زيسته اين ابيات را در سفينة المحمود از او ديدهام :
گفتى به روز مرگ بيايم بپرسشت * بارى چنان بيا كه بيايى به كار ما
زاهد به زهد نازى و ترسم سبق برد * از نامهء سفيد تو روى سياه ما
* * *
گر خود هه دل باشد و آرد خبر وصل * خواهم ز سر كوى تو كس شاد نيايد
از دست ستمهاى تو دارم گله بسيار * ما را گله بسيار و تو را حوصله بسيار
تنها نه من آشفتهء آن زلف درازم * ديوانه چو من هست درين سلسله بسيار
740 قتيل جرفادقانى
اسمش سيد مرتضى و در خدمت نواب شاهزاده مكرم حيدر قلى ميرزا حاكم گلپايگان موظف و منعم مىزيسته طبع خوشى داشته از ابيات اوست :
اين قافله روزى كه بدان كوى سفر كرد * با نالهء من ساخت فلك بار جرس را
چو نيست در دل صياد رحمى از چه بنالم * چو هست راحت من از كمندش از چه خروشم
بهجاى ديده گر بنشانمش ناشاد برخيز * و گر صد تير بر چشمم زند ناشاد ننشينم