741 قانع جرفادقانى
نامش محمد و در بدايت عمر نساجى كردى پس از آن روى به صحبت فضلا آوردى اگرچه از شعراى معاصرين و مردى بوده آزاده ولى ملاقاتش اتفاق نيفتاده غزل و قصيده هر دو را مىگويند و درين راه در مرحلهء خير الامور مىپويند بارى ترك غزلياتش گوييم و به حسب ضرورت از قصايدش انتخابى جوييم در مدح شاه ولايت گويد :
اصل ايمان نور يزدان بحر عرفان بوالحسن * كز قضاى حق نبودى نارضا در هيچ باب
معدن حلم و مروت منبع جود و سخا * مخزن صدق و فتوت هادى راه صواب
از پى بزم نشاطش ماه و زهره مشترى * آن يكى جام مى اين ساقى دگر خنياگر است
آنكه ذات بىهمالش ز التفات ذوالجلال * جز خدا و مصطفى از هرچه باشد برتر است
و له
اگر به گل نگرم ور به نرگس مخمور * به غير چهره و چشمت نباشدم منظور
اگر به سرو و گلت يكرهى نظر فكنند * بهشتيان ز نظر افكنند طوبى و حور
ز فيض آه شبانگاه و نالهء سحرى * دميد صبح وصال و رسيد روز سرور
فضاى دهر دگر گشت غيرت فردوس * ز يمن موكب اجلال خسرو منصور
شهى كه در بر قصر جلال او دارند * قصور روضهء فردوس اعتراف قصور