ز شخصش دهر را گفتم تو گنجانديش در ساحت * ز جاهش چرخ را گفتم تو آورديش در دامن
زهى بىشرمى و رسوايى اين دريا و اين كوزه * خهى بىباكى و خودرايى اين خورشيد و اين روزن
سپهرت مزرعى در خرمن او سنبله خوشه * نجومش دانه آمد كهكشان كاه اندر آن خرمن
از بحر تقارب او است
مهان جهان پيش تختش به پاى * به سر برش فر همايون هماى
به آرام كوه و به جنبش سپهر * به جوشش چو دريا به تابش چو مهر
به روشن روان آسمانى سروش * خجسته به فر و به رأى و به هوش
به بزم اندرون رشك خرم بهار * به رزم اندرون ابر شمشير بار
جهان پاكآباد از داد او * دو گوش جهان سوى فرياد او
به كين هيبت او چو تندى كند * همان تيغ پولاد كندى كند
خروشيد همچون خروشنده رعد * به پيش سپه رفت پرمايه سعد
بزه كرد چاچى كمان را دلير * ز تركش برآورد پرنده تير
عقابى ز الماس منقار او * شب و روز پرندگى كار او
به پرندگى چار پر كرده باز * به منقار يك تير بالا دراز
به شاخ گوزنان درآويخته * بسا خون شيران نر ريخته
درآمد ميان كمان فراخ * درختى به بيخ و سرش هفت شاخ
ز نيروى مردان همه آب او * به پهلوى شيران همه خواب او
خروش زه آمد ز چاچى كمان * چو هنگام زادن خروش زنان
تو گفتى جهانى به ميغ اندر است * ستاره به كوپال و تيغ اندر است