تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1295

مساهمون:

ص١٢٩٥

و له

اى خط و رخسار تو تيره‌شب و صبحدم * صبح تو با شام جفت شام تو با صبح ضم پيش كه مرغ سحر قفل گشايد ز دم * خيز و گشا مردوار از در دل قفل غم حضرت محمود شاه آن شه با فر و جاه * كز ازل ايام او گشته به جاويد ضم مسام تهمتن نهيب رستم دستان ركيب * بهمن دارا دراى خسرو بهمن خدم
* * *
تا غمزهء ناوك‌فكنت گشته كمانكش * رخسار تو گرديده پر از زلف زره‌سان با روى تو بيهوده بود تابش خورشيد * با كوى تو بيغوله بود روضهء رضوان صددل ببرى تو به يكى غمزهء جادو * صد صف شكنى تو به يكى ناوك مژگان با روى تو خار است گل گلشن فردوس * با لعل تو خونست دل لعل بدخشان تا خيره نسازى تو مرا چهر ميفروز * تا طيره نسازى تو مرا طره ميفشان سرخ است مرا اشك از آن چهرهء گلگون * چاكست مرا سينه از آن چاك گريبان از هيبت او چاك شود زهرهء ضيغم * وز سطوت او كور شود ديدهء ثعبان آنجا كه زند دم ز فصاحت نزند دم * با گاز گشايند ز هم گر لب سحبان در جملهء آفاق ز عدلش نتوان يافت * غير از دل بدخواهش يك‌خانهء ويران
* * *
شه آذر پس از آزار لشكر راند در بستان * چو بهمن جانب زابل سپس از رستم دستان حسامت برق و از نيران بود آن برق را آتش * كمانت ابرو از پيكان بود آن ابر را باران

و له ايضا

چنان روشن ازو كيهان كه درزن از كف كورى * اگر افتد به دريايى تواند در دمش جستن ز بيم رمح او در كه پلنگان را ببر خفتان * ز سهم سهم او در يم نهنگان را به تن جوشن اگر گردونش گويم ننگش از اين چنبرين قامت * اگر كيهانش خوانم تنگش اين پيروزه پيراهن