و له
اى خط و رخسار تو تيرهشب و صبحدم * صبح تو با شام جفت شام تو با صبح ضم
پيش كه مرغ سحر قفل گشايد ز دم * خيز و گشا مردوار از در دل قفل غم
حضرت محمود شاه آن شه با فر و جاه * كز ازل ايام او گشته به جاويد ضم
مسام تهمتن نهيب رستم دستان ركيب * بهمن دارا دراى خسرو بهمن خدم
* * *
تا غمزهء ناوكفكنت گشته كمانكش * رخسار تو گرديده پر از زلف زرهسان
با روى تو بيهوده بود تابش خورشيد * با كوى تو بيغوله بود روضهء رضوان
صددل ببرى تو به يكى غمزهء جادو * صد صف شكنى تو به يكى ناوك مژگان
با روى تو خار است گل گلشن فردوس * با لعل تو خونست دل لعل بدخشان
تا خيره نسازى تو مرا چهر ميفروز * تا طيره نسازى تو مرا طره ميفشان
سرخ است مرا اشك از آن چهرهء گلگون * چاكست مرا سينه از آن چاك گريبان
از هيبت او چاك شود زهرهء ضيغم * وز سطوت او كور شود ديدهء ثعبان
آنجا كه زند دم ز فصاحت نزند دم * با گاز گشايند ز هم گر لب سحبان
در جملهء آفاق ز عدلش نتوان يافت * غير از دل بدخواهش يكخانهء ويران
* * *
شه آذر پس از آزار لشكر راند در بستان * چو بهمن جانب زابل سپس از رستم دستان
حسامت برق و از نيران بود آن برق را آتش * كمانت ابرو از پيكان بود آن ابر را باران
و له ايضا
چنان روشن ازو كيهان كه درزن از كف كورى * اگر افتد به دريايى تواند در دمش جستن
ز بيم رمح او در كه پلنگان را ببر خفتان * ز سهم سهم او در يم نهنگان را به تن جوشن
اگر گردونش گويم ننگش از اين چنبرين قامت * اگر كيهانش خوانم تنگش اين پيروزه پيراهن