هم از قصايد اوست
ساقى درين هواى سرد زمستان * ساغر مى را مكن دريغ ز مستان
خون به عروق آنچنان فسرده كه گويى * شاخ بقم رسته است از رگ شريان
كوه پر از برف زير ابر قوىدست * ديو سپيديست زير رستم دستان
بسكه بهم در هوا ز شدت سرما * يافته پيوند قطره قطرهء باران
گويى زنجير عدل داودستى * كامده آون همى ز گنبد گردان
خلق خليل اللّه ارنيند پس از چه * بر همه سوزنده آتش است گلستان
باد سبك سير ز ابرهاى گرانسنگ * مىكشد اكنون هزار عرش سليمان
داروى اين درد برد آتش سرد است * آتش سردى به گرمى آتش سوزان
وه چه خوش آيد مرا بويژه درين فصل * با دلى آسوده از مكارهء دوران
مجلسكى خاص و ياركى دوسه همدم * نقل و مى و رود و جام و يار خوشالحان
شاهدكى شوخ و شنگ چاردهساله * چارده ماهش غلام طلعت تابان
آفت يك شهر دل ز طرهء جادو * فتنهء يك ملك جان ز نرگس فتان
لوح سرينش چو گوى عاج مدور * ليكن گويى نخورده لطمهء چوگان
در مدح شاهنشاه جمجاه غازى سلطان گيتىستان محمد شاه قاجار
آن خال سيه از بر آن نرگس جادو * چون نافهء مشكى است جدا گشته ز آهو
با پنجهء سيمين بتان پنجه محالست * تا زر به ترازو نبود زور به بازو
گو زهدفروشان همه دانند كه ما را * با گردش مينا نبود خواهش مينو
چون حلقه تهى شد دلم از فكر دوعالم * تا چنگ زدم در خم آن حلقهء گيسو
در چشم ترم عكس رخ دوست فتاد است * زان گونه كه در چشمه دمد لالهء خودرو
گيسوى تو مار است و خطت مور و من از غم * بىمار تو چون مورم و بىمور تو چون مو
در زير خطور زلف تو رخسار تو ماهى است * نيميش به عقرب درو نيمى به ترازو
بر قامت زيباى تو زلفين تو گويى * از تازهنهالى شده آونك دو هندو
نه مجمرهافروزم نه عنبرسوزم * كز زلف تو امروزم مشكين شده مشكو