تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1286

مساهمون:

ص١٢٨٦
گه شد به بيشه‌يى كه زمين پيش او فلك * گه شد به پشته‌يى كه فلك نزد او زمين بس رودها نبشت به پهناى روزگار * ليكن بسى شگرف ترازو هم دوربين بس تيغ‌ها گذاشت به باريكى صراط * ليكن بسى درازتر از روز واپسين ناگه برآمد ابرى و باريد آن‌چنانك * گفتى ذخيره دارد دريا در آستين وين طرفه‌تر كه شب شد ظلمات نيستى * گفتى به گرد هستى حصنى كشد حصين گفتم بتا بيا كه بمانيم و صبحگاه * رانيم تا كه باز درآيد شب از كمين گفتا تبارك اللّه ازين رأى و اين خرد * اين كار و اين كفايت و اين يار و اين معين باللَّه كه تير بارد اگر بر سرم ز چرخ * باللَّه كه تيغ رويد اگر در رهم ز طين نه نان خورم نه آب نه راحت كنم نه خواب * رانم به كوه و جوى و جر و رود و پار كين روزى دو بسپرم ره و آنگاه بسترم * گرد سفر به درگه داراى جم نگين شاهنشه زمانه محمد شه آنكه هست * آثار فرخش همه درخورد آفرين آثار او مهذب و اخلاق او نكو * رايات او مظفر و آيات او مبين

ايضا فى المغازلة و المطايبة

روى سيمينش سپر گيسوى مشكينش كمند * زلف پرچينش زره مژگان خونريزش سنان بر قدش گيسو چو مارى بر فراز نارون * در لبش دندان چو درجى در ميان ناردان رويش اندر طرهء مشكين قمر در سنبله * خالش اندر چهرهء سيمين زحل بر فرقدان عشق دارد مار بر سرو روان ور منكرى * زلف چون مارش ببين بر قد چون سرو روان زلف بر دوشش عزازيلى بدوش جبرئيل * دل در آغوشش دماوندى ميان پرنيان گفتمش اى ترك غارتگر كه در اقليم حسن * نيكوان را شهريارى دلبران را قهرمان كوه را آرى و پوشى در قصب كاينم سرين * موى را آرى و بندى بر كمر كاينم ميان تا كى از دردت بميرم گفت بخ‌بخ گو بمير * تا كى از هجرت نمانم گفت هىهى گو ممان گفت اى ابله ندانى اين‌قدر كز وصل تو * من همان بينم كه بيند گلشن از باد خزان روى زشت خود نديدستى مگر در آينه * تا به جهد از خود گريزى قيروان تا قيروان الكنى كورى كرى لنگى شلى زشتى كلى * بدسرشتى احولى سستى نحيفى ناتوان