گه شد به بيشهيى كه زمين پيش او فلك * گه شد به پشتهيى كه فلك نزد او زمين
بس رودها نبشت به پهناى روزگار * ليكن بسى شگرف ترازو هم دوربين
بس تيغها گذاشت به باريكى صراط * ليكن بسى درازتر از روز واپسين
ناگه برآمد ابرى و باريد آنچنانك * گفتى ذخيره دارد دريا در آستين
وين طرفهتر كه شب شد ظلمات نيستى * گفتى به گرد هستى حصنى كشد حصين
گفتم بتا بيا كه بمانيم و صبحگاه * رانيم تا كه باز درآيد شب از كمين
گفتا تبارك اللّه ازين رأى و اين خرد * اين كار و اين كفايت و اين يار و اين معين
باللَّه كه تير بارد اگر بر سرم ز چرخ * باللَّه كه تيغ رويد اگر در رهم ز طين
نه نان خورم نه آب نه راحت كنم نه خواب * رانم به كوه و جوى و جر و رود و پار كين
روزى دو بسپرم ره و آنگاه بسترم * گرد سفر به درگه داراى جم نگين
شاهنشه زمانه محمد شه آنكه هست * آثار فرخش همه درخورد آفرين
آثار او مهذب و اخلاق او نكو * رايات او مظفر و آيات او مبين
ايضا فى المغازلة و المطايبة
روى سيمينش سپر گيسوى مشكينش كمند * زلف پرچينش زره مژگان خونريزش سنان
بر قدش گيسو چو مارى بر فراز نارون * در لبش دندان چو درجى در ميان ناردان
رويش اندر طرهء مشكين قمر در سنبله * خالش اندر چهرهء سيمين زحل بر فرقدان
عشق دارد مار بر سرو روان ور منكرى * زلف چون مارش ببين بر قد چون سرو روان
زلف بر دوشش عزازيلى بدوش جبرئيل * دل در آغوشش دماوندى ميان پرنيان
گفتمش اى ترك غارتگر كه در اقليم حسن * نيكوان را شهريارى دلبران را قهرمان
كوه را آرى و پوشى در قصب كاينم سرين * موى را آرى و بندى بر كمر كاينم ميان
تا كى از دردت بميرم گفت بخبخ گو بمير * تا كى از هجرت نمانم گفت هىهى گو ممان
گفت اى ابله ندانى اينقدر كز وصل تو * من همان بينم كه بيند گلشن از باد خزان
روى زشت خود نديدستى مگر در آينه * تا به جهد از خود گريزى قيروان تا قيروان
الكنى كورى كرى لنگى شلى زشتى كلى * بدسرشتى احولى سستى نحيفى ناتوان