تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1284

مساهمون:

ص١٢٨٤
ديدم در پيش صف پاك‌گهر زاهدى * چون قمرش تافته نور هدى از جبين رشتهء تحت الحنك از بر عمامه‌اش * حلقه‌زنان چون افق از بر چرخ برين از پى تكميل فرض بسمله را داد عرض * مرغ صفت زد صفير از پى اشباع سين بر سمت قاريان پنج محل كرد وقف * از زبر بسمله تا به سر نستعين نيز از آنجا گذشت تا به عليهم رسيد * يك دوسه ساعت كشيد مد و لا الضّالين ناگه پيرى نزار پيرتر از روزگار * آمدوشد مرمرا جاىكنان در يمين ماسكه رفته ز كار گشته هرم آشكار * از ورمش تن فگار و ز هرمش جان غمين سرفه‌كنان دم‌به‌دم ضرطه‌زنان پى به پى * سرفه به اخلاط جفت ضرطه به غايط عجين سرفهء بالا خشن ضرطهء سفلى عفن * جان به تنفر از آن دل به تحير ازين هيكل باريك او تا به قدم جمله كج * جبههء تاريك او تا به زنخ جمله چين من شده از كردگار مرگ و را خواستار * پير ز پروردگار ملتمس حور عين ناوك نفرين من شد ز قضا كارگر * راست چو تير از كمان خاست اجل از كمين ناگه مانند قير گشت سيه رنگ پير * وز ره حلقوم پس زد نفس واپسين پير بدان ضرطه مرد رخت از آن ورطه برد * من شدم از وى خلاص او ز تكاليف دين

و له

مخسب اى صنم امشب بخواه بادهء روشن * بيار شمع به مجلس بريز نقل به دامن مخور چمانه‌چمانه سبوسبو خور و خم‌خم * مده پياله پياله قدح قدح ده و من من دن ارچه داشت دلى پرز خون ز توبهء مستان * به خنده خنده برون كرد جام مى ز دل دن زمين زمين چمن از فرش اطلس و ديبا * هوا هواى بهشت از بخور عنبر و لادن تو نيز اى بت چين اى به چهره آذر برزين * پى پذيره بيا تا كه زين زنيم به توسن كه بامداد ز خاور چو آفتاب برآيد * برآيد از طرف خاور آفتابى روشن ز حلقه حلقهء جوشن عيان به عرصه تن او * چنان كه نور درخشندهء آفتاب ز روزن

در مدح شاهنشاه جهان‌پناه سلطان گيتىستان محمد شاه غازى

اى ترك من اى عيد تو چون روى تو ميمون * بر طرهء مفتون تو دلها همه مفتون