تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1283

مساهمون:

ص١٢٨٣
اين خيل همان خيل كه دلشان همه پولاد * اين فوج همان فوج كه تنشان همه سندان اينك همه از عجز رخ آورده به درگاه * اينك همه از شرم سرافكنده به دامان اين خلق همان خلق خشن‌پوش كه گفتى * تنشان همه قير است و بدنشان همه قطران از جود تو اينك همه در قاقم و سنجاب * از فر تو ايدون همه در توزى و كتان

و له ايضا

مهين خديو محمد شه آفتاب ملوك * سپهر عز و معالى جهان جود و فطن به سال پنجه و انداز پس هزار و دويست * چو كرد آهوى خاور به برج شير وطن به عزم چالش افغان خدا ز رى به هرات * سپه كشيد و برانگيخت عزم را توسن هزار بختى سرمست و هركدام به شكل * چو زورقى كه ازو چار لنگر است آون فراز هريك زنبوره بركشيد زفير * چو اژدرى كه گشايد ز بوقبيس دهن نود عرادهء گردنده توپ قلعه‌گشاى * چنان كه بر كتف باد سدى از آهن ز كوه و دشت چنان درگذشت موكب شاه * كه از كريوهء كهسار سيل بنيان‌كن هزار پهلو پولادخاى پتياره * گزيده بهر حراست در آن حصار سكن

و له

درشت‌هيكل و عفريت‌خوى و كژمژگوى * سطبرساعد و باريك‌ساق و زفت‌بدن زمخت‌سيرت و زنجيرخاى و ناهنجار * وقيح‌صورت و مويين‌لباس و رويين‌تن سران شاه به فرمان شاه پره زدند * چو لشكر اجل آن باره را به پيرامن پرند هندى تركان نمودى از پس گرد * چو در شبان سياه از سپهر عقد پرن بگو تو آل حصار آن‌چنان جهان شد تنگ * كه حصن ناى به مسعود و چاه بر بيژن به عجز يكسره برداشتند مصحف و تيغ * ز سر فكنده كله بر كتف نهاده رسن دمان شدند و امان خواستند و شاه جهان * رسن گشود و ضمان گشتشان ز خلق حسن

در مطايبهء مسجد و زاهد مزور و مرگ آن پير معمر

دوش چو سلطان چرخ گشت به مغرب مكين * جانب مسجد شدم از پى تكميل دين
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1283 | رضا قليخان هدايت