اين خيل همان خيل كه دلشان همه پولاد * اين فوج همان فوج كه تنشان همه سندان
اينك همه از عجز رخ آورده به درگاه * اينك همه از شرم سرافكنده به دامان
اين خلق همان خلق خشنپوش كه گفتى * تنشان همه قير است و بدنشان همه قطران
از جود تو اينك همه در قاقم و سنجاب * از فر تو ايدون همه در توزى و كتان
و له ايضا
مهين خديو محمد شه آفتاب ملوك * سپهر عز و معالى جهان جود و فطن
به سال پنجه و انداز پس هزار و دويست * چو كرد آهوى خاور به برج شير وطن
به عزم چالش افغان خدا ز رى به هرات * سپه كشيد و برانگيخت عزم را توسن
هزار بختى سرمست و هركدام به شكل * چو زورقى كه ازو چار لنگر است آون
فراز هريك زنبوره بركشيد زفير * چو اژدرى كه گشايد ز بوقبيس دهن
نود عرادهء گردنده توپ قلعهگشاى * چنان كه بر كتف باد سدى از آهن
ز كوه و دشت چنان درگذشت موكب شاه * كه از كريوهء كهسار سيل بنيانكن
هزار پهلو پولادخاى پتياره * گزيده بهر حراست در آن حصار سكن
و له
درشتهيكل و عفريتخوى و كژمژگوى * سطبرساعد و باريكساق و زفتبدن
زمختسيرت و زنجيرخاى و ناهنجار * وقيحصورت و مويينلباس و رويينتن
سران شاه به فرمان شاه پره زدند * چو لشكر اجل آن باره را به پيرامن
پرند هندى تركان نمودى از پس گرد * چو در شبان سياه از سپهر عقد پرن
بگو تو آل حصار آنچنان جهان شد تنگ * كه حصن ناى به مسعود و چاه بر بيژن
به عجز يكسره برداشتند مصحف و تيغ * ز سر فكنده كله بر كتف نهاده رسن
دمان شدند و امان خواستند و شاه جهان * رسن گشود و ضمان گشتشان ز خلق حسن
در مطايبهء مسجد و زاهد مزور و مرگ آن پير معمر
دوش چو سلطان چرخ گشت به مغرب مكين * جانب مسجد شدم از پى تكميل دين