تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1278

مساهمون:

ص١٢٧٨
فلك از ابر آن دون آبنوسى گشته خورشيدش * چمن از باد ايدر سندروسى گشته نسرينش هرآن كانون كه مهر افروخت در مرداد و شهريور * عيان بر آسمان دود از چه در آبان و تشرينش تو گويى تخم بيد انجير خورد است ابر آبانى * كه از رشح پياپى ظاهر است آثار تليينش نك از باد خزان برگ رزان لرزان تو پندارى * فلك در حضرت صدر جهان كرد است توهينش مخمر ز آب و خاك و باد و نارستش بدن اما * حيا آبش وفا نازش رضا بادش عطا طينش

در مخاطبه با زلف معشوق خود گويد

اى زلف نگار اى حبشىزادهء شبرنگ * اى ذات تو از نوبه و اى اصل تو از زنگ اى مادر اهريمن و اى خواهر عفريت * اى دايهء پتياره و اى مايهء نيرنگ ريحان مگرت بوده پدر غاليه مادر * كت مانده به ميراث از آن بوى و ازين رنگ جادوى سيه‌كارى جاسوس شب تار * دربان رخ يارى درمان دل‌تنگ يك حلقه پريشانى يك سلسله شيدا * يك گله پرستويى يك باديه سارنگ يك مملكت آشوبى يك معركه غوغا * يك طايفه ريحانى يك قافله شبرنگ از تخمهء ريحانى وز دودهء سنبل * همشيرهء قطرانى نوباوهء ارژنگ تارى ز تو و نافهء تاتار دو صدبار * بويى ز تو و سنبل خودروى دوصد تنگ چون دام همه پيچى و چون خام همه چين * چون ديو همه ريوى و چون زاغ همه رنگ با عود پسر عمى و با مشك برادر * با غاليه همرنگى و با سلسله همسنگ جادوى رسن‌سازى و هندوى رسن‌باز * ديوان را سالارى و دزدان را سرهنگ آويخته بر ماهى آميخته با گل * سوداگر سودانى همسايهء افرنگ هم سركشى اى زلف سيه هم متواضع * با نخوت گل‌چهرى بالا به اورنگ