فلك از ابر آن دون آبنوسى گشته خورشيدش * چمن از باد ايدر سندروسى گشته نسرينش
هرآن كانون كه مهر افروخت در مرداد و شهريور * عيان بر آسمان دود از چه در آبان و تشرينش
تو گويى تخم بيد انجير خورد است ابر آبانى * كه از رشح پياپى ظاهر است آثار تليينش
نك از باد خزان برگ رزان لرزان تو پندارى * فلك در حضرت صدر جهان كرد است توهينش
مخمر ز آب و خاك و باد و نارستش بدن اما * حيا آبش وفا نازش رضا بادش عطا طينش
در مخاطبه با زلف معشوق خود گويد
اى زلف نگار اى حبشىزادهء شبرنگ * اى ذات تو از نوبه و اى اصل تو از زنگ
اى مادر اهريمن و اى خواهر عفريت * اى دايهء پتياره و اى مايهء نيرنگ
ريحان مگرت بوده پدر غاليه مادر * كت مانده به ميراث از آن بوى و ازين رنگ
جادوى سيهكارى جاسوس شب تار * دربان رخ يارى درمان دلتنگ
يك حلقه پريشانى يك سلسله شيدا * يك گله پرستويى يك باديه سارنگ
يك مملكت آشوبى يك معركه غوغا * يك طايفه ريحانى يك قافله شبرنگ
از تخمهء ريحانى وز دودهء سنبل * همشيرهء قطرانى نوباوهء ارژنگ
تارى ز تو و نافهء تاتار دو صدبار * بويى ز تو و سنبل خودروى دوصد تنگ
چون دام همه پيچى و چون خام همه چين * چون ديو همه ريوى و چون زاغ همه رنگ
با عود پسر عمى و با مشك برادر * با غاليه همرنگى و با سلسله همسنگ
جادوى رسنسازى و هندوى رسنباز * ديوان را سالارى و دزدان را سرهنگ
آويخته بر ماهى آميخته با گل * سوداگر سودانى همسايهء افرنگ
هم سركشى اى زلف سيه هم متواضع * با نخوت گلچهرى بالا به اورنگ