گفتى طلوع كرد در آن فضاى تنگ * يك چرخ مشترى يك آسمان قمر
قد يك بهشت سرو رخ يك سپهر ماه * اين ماه سروقد آن سرو ماهبر
از زلف خم به خم يك شهربند و دام * از چشم باسقم يك دهر شور و شر
سنگيش در بغل باغيش در رخان * كوهيش در ازار موييش در كمر
نوشيد ساغرى پر كرد ديگرى * بر من بداد و گفت اى مرد هوشور
در پيش عاشقان هستى بود و بال * در كيش بىدلان مستى بود هنر
وارستگى به است از قيد كفر و دين * وارستگى خوش است از فكر نفع و ضر
وارسته در جهان دانى كنون كه كيست * مولاى نامدار دستور نامور
آقاسى آنكه هست شخصش در اين جهان * چون روح در بدن چون نور در بصر
او قطب وقت و دهر گردان به گرد او * چونان كه نه فلك پيرامن مدر
دل در هواى او ننديشد از جنان * جان به اولاى او نهراسد از سقر
جودش چو فيض ابر نازل بخار و گل * فيضش چو نور مهر شامل به خشك و تر
نفس شريف اوست گر هيچ جلوه كرد * تأييد آسمان در كسوت بشر
هرچند بوالبشر نسرايمش و ليك * امروز خلق را باشد همى پدر
و له
مرا ماهى است در مشكو كه مشكين زلف پرچينش * بهر تار است صد تبت بهر چين است صد چينش
بتى دارم كه بر سورى بود يك راغ ريحانش * مهى دارم كه بر طوبى بود يك باغ نسرينش
رخش ماهى بود رخشا كه ريحانست جلبابش * خطش مشكى بود بويا كه كافور است بالينش
چو پر باز بود اسپيد رو از روشنى آوخ * كه ابر تيره تارى تر نمود از چشم شاهينش