تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1277

مساهمون:

ص١٢٧٧
گفتى طلوع كرد در آن فضاى تنگ * يك چرخ مشترى يك آسمان قمر قد يك بهشت سرو رخ يك سپهر ماه * اين ماه سروقد آن سرو ماه‌بر از زلف خم به خم يك شهربند و دام * از چشم باسقم يك دهر شور و شر سنگيش در بغل باغيش در رخان * كوهيش در ازار موييش در كمر نوشيد ساغرى پر كرد ديگرى * بر من بداد و گفت اى مرد هوش‌ور در پيش عاشقان هستى بود و بال * در كيش بىدلان مستى بود هنر وارستگى به است از قيد كفر و دين * وارستگى خوش است از فكر نفع و ضر وارسته در جهان دانى كنون كه كيست * مولاى نامدار دستور نامور آقاسى آنكه هست شخصش در اين جهان * چون روح در بدن چون نور در بصر او قطب وقت و دهر گردان به گرد او * چونان كه نه فلك پيرامن مدر دل در هواى او ننديشد از جنان * جان به اولاى او نهراسد از سقر جودش چو فيض ابر نازل بخار و گل * فيضش چو نور مهر شامل به خشك و تر نفس شريف اوست گر هيچ جلوه كرد * تأييد آسمان در كسوت بشر هرچند بوالبشر نسرايمش و ليك * امروز خلق را باشد همى پدر

و له

مرا ماهى است در مشكو كه مشكين زلف پرچينش * بهر تار است صد تبت بهر چين است صد چينش بتى دارم كه بر سورى بود يك راغ ريحانش * مهى دارم كه بر طوبى بود يك باغ نسرينش رخش ماهى بود رخشا كه ريحانست جلبابش * خطش مشكى بود بويا كه كافور است بالينش چو پر باز بود اسپيد رو از روشنى آوخ * كه ابر تيره تارى تر نمود از چشم شاهينش