تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1276

مساهمون:

ص١٢٧٦
ميان هستى موصوف و وصف فرق اين بس * كه متحد به وجودند مختلف به فكر يكيست اصل و حقيقت يكيست فرع و مجاز * يكيست عين و هويت يكيست تيغ و اثر كمال و نقصان كرد از يكى مقام ظهور * وجوب و امكان برزد ز يك گريبان سر به يك خزينه درآميخت قرصهء زر و سيم * ز يك دريچه عيان گشت تابش مه و خور دو تاجدار مكان كرده در يكى اورنگ * دو گل‌عذار نهان گشته در يكى چادر شنيده‌ام كه نبى آن شب از وراى حجاب * به گوشش آمد آواز حيدر صفدر و ديگر آنكه به هنگام بازگشت به دو * نمود حمله يكى شرزه‌شير اژدر در به كام شير سليمان فكند خاتم و داد * پس از نزول على را از آن حديث خبر ز گفت خاتم پيغمبران ز خاتم لعل * فشاند حيدر كرار تنگ تنگ شكر پس از تبسم جان‌بخش خاتمى كه سپهر * بود چو حلقهء خاتم ز شرم آن چنبر ز كان جيب برآورد و كرد گوهروار * نثار خاتم پيغمبران بشير بشر ز نعت حيدر كرار لب فروبندم * ز بيم آنكه مسلمان نخواندم كافر به پيش دشمن يأجوج خو كشيد ستم * ازين قصيدهء ستوار سد اسكندر

و له ايضا

از شب نرفته دوش پاسى دو بيشتر * من پاسدار آنك آن مه كند گذر بسته روان دو چشم بر چرخ تيره جرم * از روشنان چرخ در چشم من صور گردون باژگون بر من نمود عرض * از سير دم‌به‌دم بس گونه‌گون صور گفتى نشسته‌اند در آبگون غراب * خوبان قندهار تركان غاتقر كيوان نموده چهر چون پير منحنى * بهرام تفته رخ چون ترك كينه‌ور ناهيد و مشترى چون اهل لهو و زهد * آن ارغنون به كف ابن طيلسان به سر ماهى و گاو را جايى شده مقام * خرچنگ و شير را سويى شده مقر هم خوشه هم بره پيدا نه و سروى * هم كژدم و كمان بىچشم و بىوتر گفتى كه آسمان گرديده آسكون * زو ماهيان سيم‌آورده سر بدر يار آمد و نشست ناگه مرا به كاخ * با چهر دل‌ستان با زلف دل‌شكر