ميان هستى موصوف و وصف فرق اين بس * كه متحد به وجودند مختلف به فكر
يكيست اصل و حقيقت يكيست فرع و مجاز * يكيست عين و هويت يكيست تيغ و اثر
كمال و نقصان كرد از يكى مقام ظهور * وجوب و امكان برزد ز يك گريبان سر
به يك خزينه درآميخت قرصهء زر و سيم * ز يك دريچه عيان گشت تابش مه و خور
دو تاجدار مكان كرده در يكى اورنگ * دو گلعذار نهان گشته در يكى چادر
شنيدهام كه نبى آن شب از وراى حجاب * به گوشش آمد آواز حيدر صفدر
و ديگر آنكه به هنگام بازگشت به دو * نمود حمله يكى شرزهشير اژدر در
به كام شير سليمان فكند خاتم و داد * پس از نزول على را از آن حديث خبر
ز گفت خاتم پيغمبران ز خاتم لعل * فشاند حيدر كرار تنگ تنگ شكر
پس از تبسم جانبخش خاتمى كه سپهر * بود چو حلقهء خاتم ز شرم آن چنبر
ز كان جيب برآورد و كرد گوهروار * نثار خاتم پيغمبران بشير بشر
ز نعت حيدر كرار لب فروبندم * ز بيم آنكه مسلمان نخواندم كافر
به پيش دشمن يأجوج خو كشيد ستم * ازين قصيدهء ستوار سد اسكندر
و له ايضا
از شب نرفته دوش پاسى دو بيشتر * من پاسدار آنك آن مه كند گذر
بسته روان دو چشم بر چرخ تيره جرم * از روشنان چرخ در چشم من صور
گردون باژگون بر من نمود عرض * از سير دمبهدم بس گونهگون صور
گفتى نشستهاند در آبگون غراب * خوبان قندهار تركان غاتقر
كيوان نموده چهر چون پير منحنى * بهرام تفته رخ چون ترك كينهور
ناهيد و مشترى چون اهل لهو و زهد * آن ارغنون به كف ابن طيلسان به سر
ماهى و گاو را جايى شده مقام * خرچنگ و شير را سويى شده مقر
هم خوشه هم بره پيدا نه و سروى * هم كژدم و كمان بىچشم و بىوتر
گفتى كه آسمان گرديده آسكون * زو ماهيان سيمآورده سر بدر
يار آمد و نشست ناگه مرا به كاخ * با چهر دلستان با زلف دلشكر