تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1275

مساهمون:

ص١٢٧٥
ثمر نهفته ز اصلست و آشكار ز فرع * كنون تو اصلى و من فرع و حى همچو ثمر گرت هوس كه ز من بشنوى حكايت خويش * درون آينهء حق‌نماى من بنگر ولى چو آينهء من محيط ذات تو نيست * حكايتش ز تو ناقص نمايد و ابتر من و ملائك و سكان آسمان و زمين * تمام مظهر ذات توايم اى سرور هزار آينه بنهاده است خرد و بزرگ * درين هزار يكى را هزار گونه صور يكيست عين هزار ارچه هست غير هزار * كه مختلف به ظهورند و متفق به گهر يكيست ساقى و هر لحظه در يكى مجلس * يكيست شاهد و هر لحظه در يكى زيور كنون مجال سخن نيست برنشين ببراق * كز انتظار تو بس ديده است در معبر نبى برآمد چون برق بر براق و بخست * به بيت مقدس چون پيك و هم كرد گذر وزان به مسجد اقصى چميد و شد ز كرم * خجسته روح رسل را به‌سوى حق رهبر فزود پايه و بخشود مايه داد فروغ * بهر فرشته بهر آسمان بهر اختر به سدره ماند زره جبرئيل زان گونه * كه بازماند از پيك وهم پيك نظر رسول گفتش كاى طاير حظيرهء قدس * سبب چه بود كه كردى به شاخ سدره مقر جواب دادش كاى محرم حريم وصال * من ار فراتر پرم بسوزدم شهپر تو شه‌نشانى و ما شه تو شاه و ما بنده * تو آفتابى و ما مه تو ماه و ما اختر تو نيز هستى خويش اندرين محل بگذار * بسيج بزم بقا كن و زين فنا بگذر براق عقل رها كن برابر فرف عشق * كه عقل را نبود با فروغ عشق اثر به پشت رفرف برشد نبى ز پشت براق * چنان كه مرغ ز شاخ نگون به شاخ زبر ز سدره شد به مكانى كه بود بيگانه * در آن مقام تن از جان و جانش از پيكر صعود كرد به اوجى كزان نمود هبوط * رجوع يافت به ملكى كز آن نمود سفر ز سدره صدره برتر چميد از پى آنك * ز سدرهء ابد و جيب لا برآرد سر دو قوس دايره در ملتقاى نقطهء امر * سر از دو بهم آورد چون خط پرگر وجود شاهد و مشهود اتحاد گزيد * چو اتحاد فروغ بصر به ذات بصر نه اتحاد حلولى كه رأى سوفسطاى * بود به نزد خردمند زشت و ژاژ و هدر بل اتحاد و جودى كه نيست هستى وصف * به غير هستى موصوف هيچ‌چيز دگر