مگر نه مهر به چارم سپهر دارد جاى * وزو فروزان هر روز تودهء اغبر
مگر نه يزدان كز فكرت و قياس برون * به ماست صدره نزديكتر ز سمع و بصر
ملك به خطهء كرمان و من به طوس برش * ستاده دست بكش همچو چاكران دگر
خجسته زاده خسرو شجاع سلطنت آنك * به نزد بحر كفش بحر در شمار شمر
حسام او ملكالموت را همىماند * كه جان ستاند يكتن ز يك جهان لشكر
من آنچه ديدم از خنگ برق رفتارت * به هركه گويم ناديده نايدش باور
چگونه آرى باور كند كه كوه گران * به گاه پويه همى باج گيرد از صرصر
بود خيال مجسم و گرنه همچو خيال * چگونه آسان مىبگذرد به بحر و به بر
بود گمان مصور و گرنه همچو گمان * چگونه يكسان مىبسپرد نشيب و زبر
به گرد نقطهء پرگار چون خط پرگار * همىبگردد و ساكن نمايدت به نظر
از آنكه چون خط پرگار بر يكى نقطه * به گردش آيد و بر وى كند سريع گذر
ز چابكى كه مر او راست خلق پندارند * كه قطبسان به يكى نقطه ساكن است ايدر
اگر به سمت فلك سير او بدى مقدور * به عون تربيت رايض قضا و قدر
مجال شبهه نماندى كه از سمك به سماك * شدى چگونه به يكدم براق پيغمبر
عنان خنگ خيالم گرفته رايض طبع * كه از حكايت معراج مصطفى مگذر
شبى ز بسكه زمين روشن از فروغ نجوم * چو برگ لاله عيان از درون سنگ شرر
شبى ز گنبد نيلوفرى عيان پروين * چو هفت نرگس شهلا ز شاخ نيلوفر
رسول امى مشكوى ام هانى را * نموده از رخ و لب رشك جنت و كوثر
كه جبرئيل امين فرخجسته پيك خدا * به امر ايزد دادار حلقه زد بر در
ز بانگ حلقه سرحلقهء انام ز شوق * همى چو حلقه ندانست پاى را از سر
خطاب كرد به جبريل كى پيمبر پاك * بگو پيام چه دارى ز ايزد داور
جواب دادش جبريل كى پيمبر پاك * تو خود پيامدهى و تو خود پيامآور
سخن ز دل به زبان و ز زبان به دل گذرد * درين ميانه زبان منهيست و فرمانبر
اگرچه آينه حاكى بود ز صورت شخص * بود به واسطهء شخص شخص را مظهر
پر از شكوفه برون آيد و شكوفه ز شاخ * گمان خلق چنان كز شكوفه خيزد بر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1274
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٢٧٤