مخوف و ايمن چون اهل نوح در كشتى * روان و ساكن چون قوم عاد از صرصر
دراز و كوته چون عكس سرو در ديده * نگون و و الا چون نور مهر در فرغر
چو نقش دريا در سينه جامد و جارى * چو عكس كوه در آيينه فربى و لاغر
عزيز و خوار چو محمود در جوار اياز * بزرگ و خورد چو پرويز در حضور شكر
برون ازين همه ذاتيست كز تصور او * به حسرتند عقول و به حيرتند فكر
حديث معرفتش هرچه گفتهاند هبا * خيال منزلتش هرچه كردهاند هدر
هلا سخن به درازا كشيد قاآنى * زهى سخن كه رود بر هزار گونه سير
زهى سخن كه چو دريا گهى كه موج زند * بر اوج افكند از قعر صدهزار درر
مگر به حكم ضرورت همينقدر دانيم * كه ناگزير ز فرمانده است فرمانبر
و گرنه نحل چه داند كه از عصارهء شهد * مهندسانه توان ساخت خانهء ششدر
و يا به فكرت خود عنكبوت چتواند * كه از لعاب كند نسج ديبهء ششتر
و يا چه داند مورى كه تخم كزبره را * چهار نيمه كند تا نرويد از اغبر
فى المدح
ز گرگ بره بفرمودهء كه جست فرار * ز باز كبك به دستورى كه كرد حذر
به زورقى كه نگارند نام خنجر شاه * درون آب ز گرمى بسوزدش لنگر
پديد نوك پرندآورش ز كوههء پيل * چنان كه اخگر سوزان ز تل خاكستر
چو وصف خنگ تو خوانم بپردم خامه * چو مدح تيغ تو رانم بسوزدم دفتر
نشستهاى ز بر باد كاين مرا توسن * گرفتهاى ز نخ مرگ كاين مرا خنجر
گواه عدل تو اينك بس است خنجر تو * كه جمع كرده به يك جاى آب با آذر
نشان عزم تو اينك بس است بارهء تو * كه يكزمان رود از باختر سوى خاور
و له ايضا فى المدح و بيان المعراج
من از ملك نشدم دور دور كرد مرا * سپهر كشخانكش خانه باد زير و زبر
چو هست قرب نهان گو مباش قرب عيان * كه نيست قرب عيان را به نزد عقل خطر