تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1273

مساهمون:

ص١٢٧٣
مخوف و ايمن چون اهل نوح در كشتى * روان و ساكن چون قوم عاد از صرصر دراز و كوته چون عكس سرو در ديده * نگون و و الا چون نور مهر در فرغر چو نقش دريا در سينه جامد و جارى * چو عكس كوه در آيينه فربى و لاغر عزيز و خوار چو محمود در جوار اياز * بزرگ و خورد چو پرويز در حضور شكر برون ازين همه ذاتيست كز تصور او * به حسرتند عقول و به حيرتند فكر حديث معرفتش هرچه گفته‌اند هبا * خيال منزلتش هرچه كرده‌اند هدر هلا سخن به درازا كشيد قاآنى * زهى سخن كه رود بر هزار گونه سير زهى سخن كه چو دريا گهى كه موج زند * بر اوج افكند از قعر صدهزار درر مگر به حكم ضرورت همين‌قدر دانيم * كه ناگزير ز فرمانده است فرمان‌بر و گرنه نحل چه داند كه از عصارهء شهد * مهندسانه توان ساخت خانهء شش‌در و يا به فكرت خود عنكبوت چتواند * كه از لعاب كند نسج ديبهء ششتر و يا چه داند مورى كه تخم كزبره را * چهار نيمه كند تا نرويد از اغبر

فى المدح

ز گرگ بره بفرمودهء كه جست فرار * ز باز كبك به دستورى كه كرد حذر به زورقى كه نگارند نام خنجر شاه * درون آب ز گرمى بسوزدش لنگر پديد نوك پرندآورش ز كوههء پيل * چنان كه اخگر سوزان ز تل خاكستر چو وصف خنگ تو خوانم بپردم خامه * چو مدح تيغ تو رانم بسوزدم دفتر نشسته‌اى ز بر باد كاين مرا توسن * گرفته‌اى ز نخ مرگ كاين مرا خنجر گواه عدل تو اينك بس است خنجر تو * كه جمع كرده به يك جاى آب با آذر نشان عزم تو اينك بس است بارهء تو * كه يك‌زمان رود از باختر سوى خاور

و له ايضا فى المدح و بيان المعراج

من از ملك نشدم دور دور كرد مرا * سپهر كشخان‌كش خانه باد زير و زبر چو هست قرب نهان گو مباش قرب عيان * كه نيست قرب عيان را به نزد عقل خطر