ببر بدكهء خمار و هر دو را بگذار * برهن شرعى يك ساتكين مى احمر
از آن شراب كه از دل چو برجهد به دماغ * سپيد مغز بتوفد به رنگ سرخ جگر
از آن شراب كه گر پرتوش فتد به سحاب * سهيل و ماه فشاند همى به جاى مطر
چنين نماند و نماند جهان شعبدهباز * چنين نبود و نباشد زمان شعبدهگر
به يك و تيره نجنبد همى عنان قضا * به يك مشابه نگردد همى ركاب قدر
زمان بگردد و در گرد شش هزار اميد * فلك بجنبد و در جنبشش هزار اثر
به پايهيى نرسد شخص بىركوب و خطوب * به مايهيى نرسد مرد بىخيال و خطر
چو نيك درنگرى اين دو مشت كون و فساد * ز نيستهاست كه آميخته است يك به دگر
گهى به ملك نباتى كشد جماد سپاه * گهى به عالم حيوان كشد نبات حشر
گهى سپارد حيوان به ملك انسان رخت * گهى نمايد انسان بهسوى خاك سفر
بهم فتاده گروهى سه چار بيهدهكار * گهى به كينه و گاهى به صلح بسته كمر
نه كس ز مقطع و مبداى كينشان آگه * نه كس به مرجع و منشاى صلحشان رهبر
هزار خرگه و نوبت زنى نه در خرگاه * هزار لشكر و فرماندهى نه در لشكر
ولى چو ژرف همىبنگرى به كار جهان * يكى جهان فراخست در جهان مضمر
درين جهان و برون زين جهان چو جان در جسم * درين جهان و فزون زين جهان چو دل در بر
گدا و شاه به يك آستان گرفته قرار * سها و ماه به يك آسمان گزيده مقر
نه حرف ميم و مباين درو ز حرف الف * نه نقش سيم و مخالف درو ز نقش حجر
در اين جهان ز فراخى به هرچه درنگرى * گمان برى كه جز آن نيست هيچچيز دگر
بلى تنافى اضداد و اختلاف حدود * ز تنگدستى هستى است در لباس صور
همه تنزل بحر محيط و تنگى اوست * كه گه خليج شود گاه رود و گاه شمر
همه حدود مباين بدين قياس شناس * همه فريق مخالف بدينطريق شمر
در آن جهان نهان لاجرم هرآنكه رسيد * عروس هستيش از رخ برافكند چادر
به غير بيند و با خويش يابدش همتا * به صبح بيند و با شام يابدش همسر
مجاورين ديارش بهر صفت موصوف * مسافرين بلادش به هر لقب رهبر
درون و بيرون چون نور عقل در خاطر * نهان و پيدا چون جان پاك در پيكر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1272
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٢٧٢