تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1271

مساهمون:

ص١٢٧١
سنان ز لاله كمند از بنفشه خود از گل * زره ز سبزه تبرزين ز غنچه تير از خار

در مدح نواب شاهزاده معظم حسنعلى ميرزاى شجاع السطنه

طراق سندان برخاست اى غلاك از در * يكى بپوى و ز كوبنده مىبجوى خبر ببين كه طارق ليل است يا كه سارق خيل * ببين كه طالب خير است يا كه جالب شر بگو كه اى چه كسى كيستى چه دارى نام * بدين سراى درين شب كه آمدت رهبر شبى چنين كه اگر بچه‌يى بزايد حور * سيه‌تر از دل عفريت بينيش پيكر شبى چنين كه هوا بس‌كه روى شسته بقار * همى به چرخ ره قطب گم كند محور به خانه‌يى كه ز خردى كسش نبيند روز * مرا عبور تو در تيره‌شب فزود عبر ور آن نگار پرىپيكر است در بگشاى * مباد آنكه بماند دراز در پس در و گر كسى پى كسب كمال جويد بار * بگو برو كه فلان نيست در سراى اندر شب است و گاه شرابست و يار و تار و نديم * بط و چمانه و چنگ و چغانه و مزمر بويژه آنكه بهار است و مغز مرد جوان * همى چو كورهء آتش بتوفد اندر سر به شوق باده ز بس خون من به جوش آمد * بر آن سرم كه هم از موى خود كنم نشتر نقاب ابر مگر ننگرى به روى هوا * نشيد مرغ مگر نشنوى ز شاخ شجر ز موج بركه ببر كرده آهنين جوشن * ز برگ غنچه به سر هشته زمردين مغفر دمن به حلهء حمراز برگ آذريون * چمن به كلهء خضرا ز شاخ سيسنبر فروغ نرگس شهلا فتاده در سنبل * چو عكس شهپر جبريل در دل كافر شكوفه بر زبر شخ چو چشم ناخنه‌دار * كه استخوانش بپوشد همه سواد بصر و يا چو ديدهء احول بود كه گاه‌به‌گاه * سپيديش همه زير است و تيرگى به زبر همى شكوفه و بادام در برابر هم * چنان نمايد كان احولست و اين اعور يكى برون‌شو و برشو بر آن جهنده سمند * كه گاه پويه ز سر تا سرين برآرد پر رونده‌تر ز خيال و دونده‌تر ز گمان * جهنده‌تر ز شهاب و رونده‌تر ز شرر تنش به نرمى همتاى اطلس و قاقم * پيش به گرمى همزاد آتش و صرصر همان عمامهء مشكين و طيلسان سپيد * كه بود قسمت و ميراث من ز جد و پدر