در مدح حاجى ميرزا آقاسى گفته
شب گذشته كه همزاد بود با محشر * وز آفرينش گيتى كسى نداشت خبر
سپهر گفتى فرسوده گشته از رفتار * بمانده بهر سكون را به نيمهراه اندر
شبى چنان كه تو گفتى سپهر شعبدهباز * بر آستين فلك دوخت دامن اختر
به غير چشم من و بخت خواجه زير سپهر * جهانيان همه در خواب رفته سرتاسر
بتم درآمد بر توسنى سوار شده * كه گاه حمله ز سر تا سرين گرفتى پر
ز جاى جستم و او را سبك ز خانهء زين * بكش كشيدم و تنگش گرفتم اندر بر
همى چه گفتم گفتم بتا دراى دراى * كه نار با تو بهشت است خلد بىتو سقر
جحيم و توفان بر من برفت از دل و چشم * ز بسكه آتش و آبم گذشت بىتو ز سر
به گريه گشت روان از دو چشم من لؤلؤ * به خنده گشت عيان از دو لعل او گوهر
تو گفتى آن لب و اين چشم هر دو حاملهاند * يكى به گوهر خشك و يكى به گوهر تر
به صد هراس درآويختم به زلفينش * بدان نمط كه به مار سياه افسونگر
همه كتاب مجسطى است گفتى آن سر زلف * ز بسكه دايره سر كرده بود يك به دگر
به چشم بود چو آهو به زلف چون افعى * ولى خلاف طبيعت نموده هر دو اثر
نشانده آن عوض مشك زهر جانفرساى * نموده اين بدل زهر مشك جانپرور
به حجره بردم و آوردمش به پيش ميى * كه داشت گونهء ياقوت و نفحهء عنبر
از آن شراب كه از دل چو در جهد بدماغ * سپيد مغز بتوفد به رنگ سرخ جگر
بخست روى و فروريخت بسد از بادام * بكند موى و برانگيخت لاله از عبهر
دويد بر مهش از ديده خوشهء پروين * دميد بر گلش از لطمه شاخ نيلوفر
به پنج ماهى سيمين طپانچه زد بر ماه * به ده هلال نگارين همى شخود قمر
ثناى خواجهء ايام گفت حز تو بس * تو مدح گوى و مينديش از هزار خطر
ظهير ملك عجم اعتضاد دولت جم * خدايگان امم قهرمان نيك سير
معين ملت اسلام حاجى آقاسى * سپهر مجد و معانى جهان شوكت و فر
جلال او بر از انديشهء گمان و يقين * نوال او بر از اندازهء قياس و نظر