تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1260

مساهمون:

ص١٢٦٠

در مدح حاجى ميرزا آقاسى گفته

شب گذشته كه همزاد بود با محشر * وز آفرينش گيتى كسى نداشت خبر سپهر گفتى فرسوده گشته از رفتار * بمانده بهر سكون را به نيمه‌راه اندر شبى چنان كه تو گفتى سپهر شعبده‌باز * بر آستين فلك دوخت دامن اختر به غير چشم من و بخت خواجه زير سپهر * جهانيان همه در خواب رفته سرتاسر بتم درآمد بر توسنى سوار شده * كه گاه حمله ز سر تا سرين گرفتى پر ز جاى جستم و او را سبك ز خانهء زين * بكش كشيدم و تنگش گرفتم اندر بر همى چه گفتم گفتم بتا دراى دراى * كه نار با تو بهشت است خلد بىتو سقر جحيم و توفان بر من برفت از دل و چشم * ز بس‌كه آتش و آبم گذشت بىتو ز سر به گريه گشت روان از دو چشم من لؤلؤ * به خنده گشت عيان از دو لعل او گوهر تو گفتى آن لب و اين چشم هر دو حامله‌اند * يكى به گوهر خشك و يكى به گوهر تر به صد هراس درآويختم به زلفينش * بدان نمط كه به مار سياه افسونگر همه كتاب مجسطى است گفتى آن سر زلف * ز بس‌كه دايره سر كرده بود يك به دگر به چشم بود چو آهو به زلف چون افعى * ولى خلاف طبيعت نموده هر دو اثر نشانده آن عوض مشك زهر جان‌فرساى * نموده اين بدل زهر مشك جان‌پرور به حجره بردم و آوردمش به پيش ميى * كه داشت گونهء ياقوت و نفحهء عنبر از آن شراب كه از دل چو در جهد بدماغ * سپيد مغز بتوفد به رنگ سرخ جگر بخست روى و فروريخت بسد از بادام * بكند موى و برانگيخت لاله از عبهر دويد بر مهش از ديده خوشهء پروين * دميد بر گلش از لطمه شاخ نيلوفر به پنج ماهى سيمين طپانچه زد بر ماه * به ده هلال نگارين همى شخود قمر ثناى خواجهء ايام گفت حز تو بس * تو مدح گوى و مينديش از هزار خطر ظهير ملك عجم اعتضاد دولت جم * خدايگان امم قهرمان نيك سير معين ملت اسلام حاجى آقاسى * سپهر مجد و معانى جهان شوكت و فر جلال او بر از انديشهء گمان و يقين * نوال او بر از اندازهء قياس و نظر