خوى كرده رخش ديدم و گفتم كه سرينش * ماند به يقين چون گل نسرين به مطر بر
از صورت سيمينش تخمين بگرفتم * كاور است سرينى چو گل تازه ببر بر
از ساق سپيدش چو فراتر نگرستم * يكباره سرين بود همه تا به كمر بر
لغزنده بر او مردمك چشم ز صافى * چون گوى كه لغزد به يكى صاف حجر بر
مانندهء كوهى كه ز نرمى جهد از مشت * مى بجهد از آغوش چو گيريش ببر بر
سيمين كفلش رنگ به شلوار همىداد * چون مه كه دهد رنگ به اثمار و زهر بر
چون مار خرامنده ز درآمد و بنشست * رويش چو يكى مهر درخشان به نظر بر
ننشسته و ناگفته و حرفى نشنفته * كامدش يكى شيخ ريايى باثر بر
دستار به صابون زده آنگونه كه گفتى * پيچيده سرين صنمى ساده به سر بر
تحتالحنكش طوقزنان گرد زنخدان * همچون اثر ختنه بر اطراف ذكر بر
بر جبههء نحسش اثر داغ مزور * همچون اثر داغگرى بر خر گر بر
دستارى چون حلقهء كون پرشكن و پيچ * پيچ و شكنش حلقهزنان يك به دگر بر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1257
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٢٥٧