تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1263

مساهمون:

ص١٢٦٣
گه طرهء اين بيند و اندوه كند ساز * گه غرهء آن بيند و فرياد كند سر من اين دل سودازده باللَّه كه نخواهم * بيرون كشمش با رگ و با ريشه و پيكر بفروشمش ار كس خرد از من به زر و سيم * كامروز همم سيم به كار آيد و هم زر ور كس به زر و سيم دل از من نستاند * بشتابم و سودا كنمش با دل ديگر نىنى غلطم كس دل ديوانه نخواهد * ديوانه بود هركه به ديوانه كند سر

و له ايضا

يك‌دو مه پيشترك زان كه رسد فصل بهار * دلكى داشتم و دلبركى باده‌گسار چون بهار آمد و گل رست ز من دل ببريد * بىوفايى ز گل آموخت مگر يا ز بهار الغرض دلبركى بود غزل‌خوان و لطيف * گل‌رخ و سروقد و سنگدل و سيم‌عذار به دو زلفش عوض شانه همه تاب و شكن * به دو چشمش بدل سرمه همه خواب و خمار مارى از ماه درآويخته كاينم گيسو * نارى از سرو برافروخته كانم رخسار چهرش آن‌سان كه كشى نقش مهى از شنگرف * خطش آن‌سان كه كنى طرح شبى از زنگار زلف بر چهرهء او هندوى خورشيدپرست * حسن در صورت او مانى تصويرنگار لب او مركز خوبى به دو خط چنبر حسن * گرد آن چنبر زلفين سيه چون پرگار خال بر چهرهء او در خم گيسو گفتى * نقب بر گنج زند در شب دزدى عيار طره‌يى داشت چو شبهاى زمستان تاريك * وندران طره رخى تازه‌تر از روز بهار زلف و رخسارهء او بود چو باغى كه درو * يك طرف سنبل بررويد يك‌سو ز نگار خلق گويند حكيمى به‌سوى خوزستان * آمد از هندو در آن شهر شكر كرد انبار گفتم اين حرف دروغست و ندارم باور * تا شبى زلف و لبش ديدم و كردم اقرار زان كه آن زلف سيه نيست كم از جراره * كه به گرد شكرين لعلش گردد هموار زان شكر عقرب جرار همىگشت پديد * تا از آن شهر شكر كس نخرد بار به بار

و له ايضا من قصايد

اى طره و چهر تو يكى مار و يكى نار * بىنار تو در نارم بىمار تو بيمار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1263 | رضا قليخان هدايت