تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1256

مساهمون:

ص١٢٥٦
سيمين سرينشان متحرك ز روى شوق * بر هيئتى كه زلزله افتد به كوهسار گفتندم اى حكيم سخن‌سنج مژده‌ده * كان وعده‌يى كه كرد وفا كرد روزگار بهره پذيره خادمك خويش را بگوى * تا زين نهد به كوههء آن رخش رهسپار گفتم به خادمك هله تا كى ستاده‌اى * برزن به پشت رخش من آن زين زرنگار خادم صفير كى زد و از روى ريشخند * گفتا بمان كه جوش كند رخش راهوار من ايستاده حاضرم اينك به‌جاى اسب * بارى شگفت نيست كه بر من شوى سوار مانا كه مست بودى و غافل كه اسب تو * يك‌باره خرج مىشد و ياران مىگسار هيچت به ياد هست كه صدبار گفتمت * مفروش اسب خويش و عنان هوس بدار هى گفتيم زمانه عقيم است دم مزن * هى گفتيم خداى كريم است غم مدار گفتم كه چارپاى اگرم نيست باك نيست * پايى دو رهسپار مرا داده كردگار آن خادمك دوبار بخنديد زير لب * گفت آفرين به رأى تو وين عقل مستعار يك قرن پيشتر ادب آموختى مگر * روزى چنين رسد كه ادب را برى به كار امروز جاى آنكه به سر راه بسپرى * خواهى به پاى رفت سوى صاحب اختيار صدر اجل پناه امم ناظم دول * غوث زمين غياث زمان مير نامدار خصم تو گر نه نايب تيغ تو شد ز چيست * پشتش خميده اشكش خونين تنش نزار مانا كه آفرينش گيتى تمام گشت * روزى كه آفريد تو را آفريدگار چون وصف خنجر تو نويسم به مشت من * انگشت من بلرزد چون دست رعشه‌دار روزى خيال جود تو در خاطرم گذشت * تا روز حشر خيزد از آن در شاهوار هستى گران ندارد در حيرتم كه چون * حزمت به گرد عالم هستى كشد حصار يا للعجب مگردم تيغت جهنم است * كارواح اشقيا همه گيرد درو قرار گر در بهشت صورت تيغ تو بركشند * در دوزخ از نشاط برقصد گناهكار از زهرهء كفيده خصمت به روز كين * كس دشت كينه را نشناسد ز مرغزار

در هزل و مطايبه و جواب قصيدهء سوزنى سمرقندى

آمد به برم دوش يكى ساده پسر بر * از مشك فروهشته دو گيسو به قمر بر