سيمين سرينشان متحرك ز روى شوق * بر هيئتى كه زلزله افتد به كوهسار
گفتندم اى حكيم سخنسنج مژدهده * كان وعدهيى كه كرد وفا كرد روزگار
بهره پذيره خادمك خويش را بگوى * تا زين نهد به كوههء آن رخش رهسپار
گفتم به خادمك هله تا كى ستادهاى * برزن به پشت رخش من آن زين زرنگار
خادم صفير كى زد و از روى ريشخند * گفتا بمان كه جوش كند رخش راهوار
من ايستاده حاضرم اينك بهجاى اسب * بارى شگفت نيست كه بر من شوى سوار
مانا كه مست بودى و غافل كه اسب تو * يكباره خرج مىشد و ياران مىگسار
هيچت به ياد هست كه صدبار گفتمت * مفروش اسب خويش و عنان هوس بدار
هى گفتيم زمانه عقيم است دم مزن * هى گفتيم خداى كريم است غم مدار
گفتم كه چارپاى اگرم نيست باك نيست * پايى دو رهسپار مرا داده كردگار
آن خادمك دوبار بخنديد زير لب * گفت آفرين به رأى تو وين عقل مستعار
يك قرن پيشتر ادب آموختى مگر * روزى چنين رسد كه ادب را برى به كار
امروز جاى آنكه به سر راه بسپرى * خواهى به پاى رفت سوى صاحب اختيار
صدر اجل پناه امم ناظم دول * غوث زمين غياث زمان مير نامدار
خصم تو گر نه نايب تيغ تو شد ز چيست * پشتش خميده اشكش خونين تنش نزار
مانا كه آفرينش گيتى تمام گشت * روزى كه آفريد تو را آفريدگار
چون وصف خنجر تو نويسم به مشت من * انگشت من بلرزد چون دست رعشهدار
روزى خيال جود تو در خاطرم گذشت * تا روز حشر خيزد از آن در شاهوار
هستى گران ندارد در حيرتم كه چون * حزمت به گرد عالم هستى كشد حصار
يا للعجب مگردم تيغت جهنم است * كارواح اشقيا همه گيرد درو قرار
گر در بهشت صورت تيغ تو بركشند * در دوزخ از نشاط برقصد گناهكار
از زهرهء كفيده خصمت به روز كين * كس دشت كينه را نشناسد ز مرغزار
در هزل و مطايبه و جواب قصيدهء سوزنى سمرقندى
آمد به برم دوش يكى ساده پسر بر * از مشك فروهشته دو گيسو به قمر بر