حالى چو هلالى شدم از غصه ازيراك * انگشتنما كرده مرا طعنهء دلبر
اى سيم تو خيزى ز دل سنگ و هم از تو * هر سنگدلى سيمبرى گشته مسخر
اى سيم چو جان سخت عزيزى تو به هر جاى * جز در كف شمس الامراء مير مظفّر
سالار نبى اسم نبى رسم كه تيغش * آمد گه كين با ملكالموت برابر
و له ايضا
دلكا هيچ خبر دارى كان ترك پسر * دوشم از ناز دگر باز چه آورد به سر
با لب نوشين آمد شب دوشين به سراى * حلقه بر در زد و برجستم و بگشودم در
تنگ بگرفتمش اندر بر و بر تنگ دهانش * آنقدر بوسه زدم كز دو لبم ريخت شكر
گفت قاآنيكا تا كى خسبى به سراى * خيز كز روزه شد اوضاع جهان زير و زبر
غالباً مست چنان خفتهاى اندر شعبان * كز مه روزه و از روزه تو را نيست خبر
من شكر بودم و بگداختم از بىآبى * گرچه رسم است كه بگدازد از آب شكر
من گهر بودم و آوردم دريا ز دو چشم * گرچه شك نيست كه از دريا آرند گهر
به دل بانگ نيم بانگ مؤذن در گوش * عوض خون رزم خون دل اندر ساغر
من كه بىغمزه نمىخواندم يك روز نماز * ورد بو حمزه چسان خوانم هر شب به سحر
گفتم اى روى تو بر قد چو به طوبى فردوس * گفتم اى زلف تو بر رخ چو بر آتش عنبر
غم مخور زان كه به يك حال نماندست جهان * شادى آيد ز پس غصه و خير از پى شر
نذر كردم صنما چون مه شوال آيد * نقل و مى آرم و طنبور و نى و رامشگر
وام يكماهه كت از بوسه به من بايد داد * همه را بازستانم ز تو بىبوك و مگر
بوسهايى كه در آن تنگدهان جمع شده است * به شمار از تو بگيرم سپس يكديگر
هى همىبوسمت از شوق و تو چون ناز كنى * به ادب گويم اى ماه غلط شد بشمر
در صفت رمضان و مطايبه گويد
ماه رمضان آمد اى ترك سمنبر * برخيز و مرا سبحه و سجاده بياور