تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1251

مساهمون:

ص١٢٥١
حالى چو هلالى شدم از غصه ازيراك * انگشت‌نما كرده مرا طعنهء دلبر اى سيم تو خيزى ز دل سنگ و هم از تو * هر سنگ‌دلى سيم‌برى گشته مسخر اى سيم چو جان سخت عزيزى تو به هر جاى * جز در كف شمس الامراء مير مظفّر سالار نبى اسم نبى رسم كه تيغش * آمد گه كين با ملك‌الموت برابر

و له ايضا

دلكا هيچ خبر دارى كان ترك پسر * دوشم از ناز دگر باز چه آورد به سر با لب نوشين آمد شب دوشين به سراى * حلقه بر در زد و برجستم و بگشودم در تنگ بگرفتمش اندر بر و بر تنگ دهانش * آن‌قدر بوسه زدم كز دو لبم ريخت شكر گفت قاآنيكا تا كى خسبى به سراى * خيز كز روزه شد اوضاع جهان زير و زبر غالباً مست چنان خفته‌اى اندر شعبان * كز مه روزه و از روزه تو را نيست خبر من شكر بودم و بگداختم از بىآبى * گرچه رسم است كه بگدازد از آب شكر من گهر بودم و آوردم دريا ز دو چشم * گرچه شك نيست كه از دريا آرند گهر به دل بانگ نيم بانگ مؤذن در گوش * عوض خون رزم خون دل اندر ساغر من كه بىغمزه نمىخواندم يك روز نماز * ورد بو حمزه چسان خوانم هر شب به سحر گفتم اى روى تو بر قد چو به طوبى فردوس * گفتم اى زلف تو بر رخ چو بر آتش عنبر غم مخور زان كه به يك حال نماندست جهان * شادى آيد ز پس غصه و خير از پى شر نذر كردم صنما چون مه شوال آيد * نقل و مى آرم و طنبور و نى و رامشگر وام يك‌ماهه كت از بوسه به من بايد داد * همه را بازستانم ز تو بىبوك و مگر بوسهايى كه در آن تنگ‌دهان جمع شده است * به شمار از تو بگيرم سپس يكديگر هى همىبوسمت از شوق و تو چون ناز كنى * به ادب گويم اى ماه غلط شد بشمر

در صفت رمضان و مطايبه گويد

ماه رمضان آمد اى ترك سمن‌بر * برخيز و مرا سبحه و سجاده بياور