تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1247

مساهمون:

ص١٢٤٧
روز وغا كه از تك‌اسبان رهنورد * سيماب‌وار لرزه درافتد به بوم و بر سندان به‌جاى ژاله همىبارد از هوا * پيكان به‌جاى لاله همىرويد از مدر از گرد ره چو زلف عروسان شود زره * وز رنگ خون چو تاج خروسان شود تبر توفان خون بر اوج فلك موج‌زن شود * هرگه چو نوح خشم تو گويد كه لا تذر از تيغ تو سران را همچون گوزن شاخ * وز تير تو يلان را همچون عقاب پر نايب مناب روح شود ناوكت به دل * قائم‌مقام هوش شود صارمت به سر تيغت فروزد آتش كين در دل عدو * آرى به ضرب آهن آتش دهد حجر

در مدح ناصر الدّين پادشاه قاجار

الا از خميده سر زلف دلبر * كه همرنگ مشكى و همسنگ گوهر چو فخرى عزيز و چو فقرى پريشان * چو كفرى سياه و چو ظلمى مكدر همه سايه در سايه‌اى همچو بيشه * همه پايه در پايه‌اى همچو منبر به شب شمع و مه ديدم اما نديدم * شب تيره در شمع و ماه منور چو بپريشدت باد بر چهر جانان * پريشيده گردند دلها سراسر بلى چون پريشان شود آشيانى * درافتند در خاك مرغان بىپر دخانى تو وان رخ فروزنده آتش * بخارى تو وان چهره خورشيد انور به تن عقرب و سم تو نافهءچين * به شكل افعى و زهر تو مشك اذفر به خورشيد كردى از آنى برشته * به فردوس خسبى از آنى معطر و يا چون دو هندو كه اندر بر بت * به زانو همى از دو سودست چنبر و يا چون دو كودك كه نزد معلم * سبقهاى مشكل نمايند از بر سيه‌چادرى را به تركيب مانى * كش از رشتهء جان بود بند چادر غلام وليعهدى از آن ز دستى * سراپرده بر روى خورشيد خاور وليعهد شاه جهان ناصر الدّين * كه دين ناصرش باد و داورش ياور به خشمش نهانست مرگ مفاجا * به جودش منوط است رزق مقدر مقدم به هفت آسمان چار طبعش * بر آن‌سان كه بر نه عرض پنج جوهر