روز وغا كه از تكاسبان رهنورد * سيمابوار لرزه درافتد به بوم و بر
سندان بهجاى ژاله همىبارد از هوا * پيكان بهجاى لاله همىرويد از مدر
از گرد ره چو زلف عروسان شود زره * وز رنگ خون چو تاج خروسان شود تبر
توفان خون بر اوج فلك موجزن شود * هرگه چو نوح خشم تو گويد كه لا تذر
از تيغ تو سران را همچون گوزن شاخ * وز تير تو يلان را همچون عقاب پر
نايب مناب روح شود ناوكت به دل * قائممقام هوش شود صارمت به سر
تيغت فروزد آتش كين در دل عدو * آرى به ضرب آهن آتش دهد حجر
در مدح ناصر الدّين پادشاه قاجار
الا از خميده سر زلف دلبر * كه همرنگ مشكى و همسنگ گوهر
چو فخرى عزيز و چو فقرى پريشان * چو كفرى سياه و چو ظلمى مكدر
همه سايه در سايهاى همچو بيشه * همه پايه در پايهاى همچو منبر
به شب شمع و مه ديدم اما نديدم * شب تيره در شمع و ماه منور
چو بپريشدت باد بر چهر جانان * پريشيده گردند دلها سراسر
بلى چون پريشان شود آشيانى * درافتند در خاك مرغان بىپر
دخانى تو وان رخ فروزنده آتش * بخارى تو وان چهره خورشيد انور
به تن عقرب و سم تو نافهءچين * به شكل افعى و زهر تو مشك اذفر
به خورشيد كردى از آنى برشته * به فردوس خسبى از آنى معطر
و يا چون دو هندو كه اندر بر بت * به زانو همى از دو سودست چنبر
و يا چون دو كودك كه نزد معلم * سبقهاى مشكل نمايند از بر
سيهچادرى را به تركيب مانى * كش از رشتهء جان بود بند چادر
غلام وليعهدى از آن ز دستى * سراپرده بر روى خورشيد خاور
وليعهد شاه جهان ناصر الدّين * كه دين ناصرش باد و داورش ياور
به خشمش نهانست مرگ مفاجا * به جودش منوط است رزق مقدر
مقدم به هفت آسمان چار طبعش * بر آنسان كه بر نه عرض پنج جوهر