عباس شاه ملك ستان را نمود ملهم * تا زين نهد برابرش بر كف حسام گيرد
اجزاى من از مددش التيام جويد * بنياد جور از سخطش انهدام گيرد
آرى چو شاه تازى آيد به ترك تازى * شك نى كه دين تازى از نو نظام گيرد
آرى كند چو حيدر فتح قلاع خيبر * زان ملت پيمبر نظمى تمام گيرد
شه چون بخشم آيد هوش عدو ربايد * شاهين چو پر گشايد بىشك حمام گيرد
ايضا من قصائده
غم و شاديست كه با يكدگر آميختهاند * يا مه روزه به نوروز درآميختهاند
در كفى رشتهء تسبيح و كفى ساغر مى * راست با عقد ثريا قمر آميختهاند
همه را چهره چو صندل شده از درد و ليك * صندلى هست كه با دردسر آميختهاند
همه با روزه بجنگند و علاجش نكنند * روبهانند كه با شير نر آميختهاند
زاهدان را اگر از سبحه كرامات اينست * كه يكى رشته به صد عقده درآميختهاند
ساقيان راست ازين معجزه كز ساغر و مى * آب و آتش را با يكدگر آميختهاند
آتش طور عجين بايد بيضا كردند * نار نمرود به آب خضر آميختهاند
كرده در جام بلورين مى چون لعل روان * نىنى الماس به ياقوت تر آميختهاند
باده در كام فروريخته از زرين جام * خاوران گويى با باختر آميختهاند
كرده در جام هلالى مى خورشيد مثال * يا هلالى است كه با قرص خور آميختهاند
قطرهء آب بهم بسته كه هيچش نم نيست * با روان آتش نمناك درآميختهاند
آب بىنم نگر و آتش پرنم كه به طبع * هر نمش را به هزاران شرر آميختهاند
تا همى از زر و ياقوت مفرح سازند * مى ياقوتى با جام زر آميختهاند
و له ايضا
هرجا كه پارسا بت من جلوهگر شود * بس شيخ پارسا كه به رندى سمر شود
گر بگذرد به باغ گل از بهر ديدنش * با آنكه جمله روست سراپا بصر شود
رخسار آبدار تو در زلف تابدار * ماند به گرد ماه كه كژدم سپر شود