تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1236

مساهمون:

ص١٢٣٦
پرنيان سوزد در آتش وين چه سحر است اينكه تو * بر عذار آتشين از پرنيان بستى نقاب چون ببينى چشم گريانم بپوشى رخ بلى * از نظر پنهان شود خورشيد چون گريد سحاب گر دهانت نيست سيمرغ از چه باشد بىنشان * گر وصالت نيست اكسير از چه باشد ديرياب هم ز سيمرغت به دل بارى مرا چون كوه قاف * هم ز اكسيرت به رخ اشكى مرا چون سيم ناب

و له

شنيده بودم بيمار را نگيرد خواب * همىبپيچد بر گرد خويش از تب‌وتاب گزافه بود و دروغ آن سخن كه مىگفتند * دروغ نزد حكيمان نتاند آرد تاب از آنكه چشم تو بيمار هست و در خوابست * به جاى او همه زلف تراست پيچش و تاب و گر شنيدم در چين ز مشك نايد بوى * مشام عقلم ازين هم نيافت بوى صواب از آنكه زلف تو مشك است و بارها ديدم * كه هست او را در چين شميم عنبر ناب و گر شنيدم سيماب هست عاشق زر * هم اين فسانهء محض است اى اولو الالباب كه زرد چهره من بر سپيد عارض تو * عيان نمود كه زر عاشق است بر سيماب و گر شنيدم با آب دشمنست آتش * قسم به جان تو اين هم نداشت رونق و آب ز من ندارى باور يكى در آينه بين * كه چهرهء تو به يك جا هم آتش است و هم آب

و له

در چشم منست آنچه به رخسار تو آب است * در جسم منست آنچه به گيسوى تو تابست گويند كه از نار بود مار گريزان * چونست كه مار تو به نار تو حجاب است مهر من و جور تو و بىمهرى گردون * اين هر سه برون چون كرم شه ز حساب است رمحش به چه ماند به يكى غژمان تنين * كاندر دمش از خون عدو سرخ لعاب است