با خود مرا به خشم ميار اى چرخ * گردن مخار ضيغم غضبان را
كز خشم چشم من چو شود تيره * از مشترى نداند كيوان را
داند سخن كه قدر سخندان چيست * گوى آگه است لطمهء چوگان را
آوخ كه مى بكاست هنر جانم * چون مه كه مى بكاهد كتان را
اى خيره اهريمن مردمخوار * بر آدمى مشوران غيلان را
بهراس از اينكه بر تو بشورانم * ركن ركين دولت ايران را
در صفت ابر و باران بهارى
به گردون تيرهابرى بامدادان برشد از دريا * جواهرخيز و گوهرريز و لؤلؤبيز و گوهرزا
تنش با قير آلوده دلش با شير آموده * برون پرسرمهء سوده درون پرلؤلؤ لالا
لب غنچه رخ لاله برون آورده تبخانه * ز بس باران ازين ژاله بهطرف گلشن و صحرا
عذار گل خراشيده خط ريحان تراشيده * ز بس الماس پاشيده به باغ از ژالهء بيضا
خروشد هردم از گردون بپوشد بر تن هامون * ز سنبل كسوت اكسون ز لاله خلعت ديبا
ز بس لاله ز بس نسرين دمن رنگين چمن مشكين * ز بوى آن ز رنگ اين هوا دلكش زمين زيبا
و له
اى رفته پى صيد غزالان سوى صحرا * بازآ بهسوى شهر پى صيد دل ما
ما در تو گريزيم و گريزد ز تو آهو * او صيد تو غافل شده ما صيد تو عمدا
يارا تو همه انسى و آهو همه وحشت * بارى بده انصاف تو مطبوعترى يا