تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1233

مساهمون:

ص١٢٣٣
با خود مرا به خشم ميار اى چرخ * گردن مخار ضيغم غضبان را كز خشم چشم من چو شود تيره * از مشترى نداند كيوان را داند سخن كه قدر سخن‌دان چيست * گوى آگه است لطمهء چوگان را آوخ كه مى بكاست هنر جانم * چون مه كه مى بكاهد كتان را اى خيره اهريمن مردم‌خوار * بر آدمى مشوران غيلان را بهراس از اينكه بر تو بشورانم * ركن ركين دولت ايران را

در صفت ابر و باران بهارى

به گردون تيره‌ابرى بامدادان برشد از دريا * جواهرخيز و گوهرريز و لؤلؤبيز و گوهرزا تنش با قير آلوده دلش با شير آموده * برون پرسرمهء سوده درون پرلؤلؤ لالا لب غنچه رخ لاله برون آورده تب‌خانه * ز بس باران ازين ژاله به‌طرف گلشن و صحرا عذار گل خراشيده خط ريحان تراشيده * ز بس الماس پاشيده به باغ از ژالهء بيضا خروشد هردم از گردون بپوشد بر تن هامون * ز سنبل كسوت اكسون ز لاله خلعت ديبا ز بس لاله ز بس نسرين دمن رنگين چمن مشكين * ز بوى آن ز رنگ اين هوا دلكش زمين زيبا

و له

اى رفته پى صيد غزالان سوى صحرا * بازآ به‌سوى شهر پى صيد دل ما ما در تو گريزيم و گريزد ز تو آهو * او صيد تو غافل شده ما صيد تو عمدا يارا تو همه انسى و آهو همه وحشت * بارى بده انصاف تو مطبوع‌ترى يا