چون خود به كمند آر غزلگوى غزالى * كز مشك زره سازد و از نافه چليپا
از آهوى سيمين بستان آهوى زرين * تا خانه چو مينو كنى از شاهد و مينا
اى زلف تو تاريكتر از خاطر نادان * وى موى تو باريكتر از فكرت دانا
شهديست مصفا لبت اما بنيايد * بىجهد موفا به كف آن شهد مصفا
اى لعل شكرخاى تو يك حقهء گوهر * وى طلعت زيباى تو يك شقهء ديبا
زان حقه بود در دل من رشكى پنهان * زان شقه بود بر رخ من اشكى پيدا
اى دست تو بخشندهتر از ابر به مجلس * وى تيغ تو رخشندهتر از برق به هيجا
تيغت عجبا هيچ نگويم به چه ماند * برقيست على اللّه نه كه مرگى است مفاجا
جوهرش ثريا بود و شكل مه نو * ويحك به مه نو نشنيديم ثريا
در دست تو ماند به يكى زورق سيمين * كز لطمهء امواج برون جسته ز دريا
و له
نسيم خلد مىوزد مگر ز جويبارها * كه بوى مشك مىدهد هواى مرغزارها
به چنگ بسته چنگها بتاى هشته زنگها * چكاوها كلنگها تذروها هزارها
ز خاك رسته لالها چو به سدين پيالها * به برگ لاله ژالها چو در شفق ستارها
ز هر كرانه مستها گرفته مى بدستها * ز مغز مىپرستها نشانده مى خمارها
ز ريزش سحابها بر آبها حبابها * چو جوى نقره آبها روان در آبشارها
درختها بارور چو اشتران باربر * همى ز پشت يكدگر كشيده صف قطارها
مهاركش شمالشان سحابها رحالشان * اصولشان عقالشان فروعشان مهارها
درين بهار دلنشين كه گشته خاك عنبرين * ز من ربوده عقل و دين نگارى از نگارها
رفيقجو شفيقخو عقيقلب شقيقرو * رقيقدل دقيقمو چه مو ز مشك تارها
به طره كرده تعبيه هزار طبله غاليه * به مژه بسته عاريه برنده ذوالفقارها
دو كوزه شهد در لبش دو چهره ماه نخشبش * نهفته زلف چون شبش به تارها تتارها