تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1230

مساهمون:

ص١٢٣٠
دو لشكر فزون‌تر ز مور و ملخ * گرفته فرو دشت و ميدان و شخ تكاور هيونان ز برگستوان * تو گفتى شده كوه آهن روان روانه ز بس آتشين ژاله گشت * هوا همچو باغى پر از لاله گشت ز دلها ره مردمى گم شده * زمين تشنه بر خون مردم شده

صفت جنگ

بسا نام بردار شمشيرزن * چو لاله بپوشيده از خون كفن جوانمرد هرگز نترسد ز مرگ * سرش گر به بالين بود گر به ترگ مرا ساليان شد به پنجاه و پنج * تواناتنم ناتوان شد ز رنج هرآنگه كه كافور شد مشك‌موى * بپژمرد از سرديش رنگ و بوى رود از گل خرمى بوى و رنگ * به باغ جهان نيست جاى درنگ گر اين رنج را نيست كس خواستار * بماند ز من در جهان يادگار ز گيتى كسى برد انجام نيك * كه بگذاشت اندر جهان نام نيك بد و نيك گيتى همه بگذرد * چرا غم خورد آنكه دارد خرد

در منع شراب

چو زنجير در چرخ پيوسته جام * لب جوى و تشنه هيون بىلجام سراسر ز باده گرفتند كام * مى پخته خوردند و گشتند خام زمام خرد داده يكسر ز دست * چه پرسى ز ديوانه چون گشت مست ز باده شود گرم هرگه دماغ * خرد را فروپژمراند چراغ به اندازه خوردن بود غمگسار * كمش نوشدارو پرش زهرمار همه لشكر مست از كف تفنگ * به دشمن سپردند بىكين و جنگ زمين گشته چون آهن تافته * ز گرمى دل كوه بشكافته چو بر تابه ماهى به درياى آب * شده از تف و تاب گرما كباب بسى خفته بر جاى خفته بماند * دگر نامهء زندگى برنخواند