تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1229

مساهمون:

ص١٢٢٩
به شيران چه پيچى چو شيريت نيست * دليرى مكن چون دليريت نيست كسى كاو بود سرور انجمن * نشايد بود مرد پيمان‌شكن به هردم از اين رنگ‌آور جهان * هويدا شود رنگ نو از نهان مخور رنگ از رنگ گلزار او * كه از گل فزون‌تر بود خار او به باغش مشو غره بر سيب او * كه در سيب پوشيده آسيب او يكى لشكر كشن شد انجمن * سر از خود و ز آهن بپوشيده تن چو دريا كه از باد آيد به موج * ز تندى زدى موج درياى فوج به پيكار و پرخاش و جنگ و ستيز * درافكند در دشمنان رستخيز به هردم ازين گنبد تيزرو * شگفتى هويدا شود نوبنو دو بهره شدند آن سپاه بزرگ * به خون بره تيزدندان چو گرگ به خشكى بياورد بهرى فراز * به كشتى دگر بهره بگذاشت باز چو ديوان گشته ز دوزخ رها * به تن پيل‌پيكر به دم اژدها ز خشك و ز تر ره به آيين جنگ * نمودند چون ديدهء مور تنگ

در مرثيه گويد

الا اى ستمكار گردون دون * دلت چون دلم باد از درد خون بكندى ز بيخ آن بهشتى نهال * چنان سايه‌ور سرو فرخنده‌فال كز اندازه بفزود جاه مرا * برآورد از ميغ ماه مرا دريغ آن خردمندى و بخردى * روان و دل و دست دور از بدى بفرسود نازك تنش زير خاك * روانش روان شد به مينوى پاك به گيتى هرآن تخم نيكى كه كشت * ز بر بهره‌ور باد اندر بهشت بشد ميسره راست با ميمنه * همان ساقه و قلبگاه و بنه دليران لشكر به ميدان كين * بر ابرو ز كينه درافكنده چين همه نيزه و تيغ هندى به كف * به پيش اندر از توپ بربسته صف پس توپ پيلان جنگى بپاى * پرآواز گيتى ز هندى دراى