تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1228

مساهمون:

ص١٢٢٨
الا تا نكارى درخت زقوم * كه نه انگبين ديد خواهى نه موم

در صفت حسن دختر پادشاه

پرىچهره‌يى بد به مشكوى شاه * كه بىروى او بود مشكو سياه به ديدار و رخ گيتىافروز بود * ميان دو شب روى او روز بود سنن بر بتى دلبرى سيم‌تن * كشيده به بالا چو سرو چمن به قند لبش ره نبرده مگس * درش را نسفته به الماس كس ز دريا به خشكى چو آمد فرود * حجازى نواى مخالف سرود گرفتندش اندر ميان همچو دف * سنان جاى زخمه نهاده به كف نكردند در گوشمالش دريغ * چو طنبور ليكن به زوبين و تيغ در آن بزم از خون زمين لاله‌رنگ * ز گرز آمده ناى و از خود چنگ چكاچاك خنجر بم و زير بود * مى و نقل از خون و شمشير بود همان اژدر توپ آتشفشان * فشاند آتش مرگ بر بدنشان شد از دود باروت گردون سياه * نهان گشت رخشنده خورشيد و ماه تو گفتى برآيد يكى تند ميغ * كه بارانش خنجر بد و برق تيغ نويدى فرستاد هم در زمان * سبك‌روتر از پيك وهم و گمان يكى اسب شايستهء كارزار * كه آسان تواند كشيدن سوار

و له

به تندى چو آتش به پويه چو باد * به هنگام آرام خاكى نهاد ميان لاغر و فربهش هر دوران * سمش سنگ خارا دمش خيزران دو شير ژيان را بهم بود جنگ * شد اندر ميان كشته آهوى لنگ به گيتى هرآن‌كس كه بيچاره‌تر * دل او به تيغ ستم پاره‌تر به دنيا هرآن‌كو كم‌آزارتر * به مينو روانش سبك‌بارتر توانا كه برنا توان كرد زور * نخسبد به آرام در خاك گور