الا تا نكارى درخت زقوم * كه نه انگبين ديد خواهى نه موم
در صفت حسن دختر پادشاه
پرىچهرهيى بد به مشكوى شاه * كه بىروى او بود مشكو سياه
به ديدار و رخ گيتىافروز بود * ميان دو شب روى او روز بود
سنن بر بتى دلبرى سيمتن * كشيده به بالا چو سرو چمن
به قند لبش ره نبرده مگس * درش را نسفته به الماس كس
ز دريا به خشكى چو آمد فرود * حجازى نواى مخالف سرود
گرفتندش اندر ميان همچو دف * سنان جاى زخمه نهاده به كف
نكردند در گوشمالش دريغ * چو طنبور ليكن به زوبين و تيغ
در آن بزم از خون زمين لالهرنگ * ز گرز آمده ناى و از خود چنگ
چكاچاك خنجر بم و زير بود * مى و نقل از خون و شمشير بود
همان اژدر توپ آتشفشان * فشاند آتش مرگ بر بدنشان
شد از دود باروت گردون سياه * نهان گشت رخشنده خورشيد و ماه
تو گفتى برآيد يكى تند ميغ * كه بارانش خنجر بد و برق تيغ
نويدى فرستاد هم در زمان * سبكروتر از پيك وهم و گمان
يكى اسب شايستهء كارزار * كه آسان تواند كشيدن سوار
و له
به تندى چو آتش به پويه چو باد * به هنگام آرام خاكى نهاد
ميان لاغر و فربهش هر دوران * سمش سنگ خارا دمش خيزران
دو شير ژيان را بهم بود جنگ * شد اندر ميان كشته آهوى لنگ
به گيتى هرآنكس كه بيچارهتر * دل او به تيغ ستم پارهتر
به دنيا هرآنكو كمآزارتر * به مينو روانش سبكبارتر
توانا كه برنا توان كرد زور * نخسبد به آرام در خاك گور