تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1224

مساهمون:

ص١٢٢٤

در هنگام مأموريت به محاسبهء قراجه‌داغ و شكوه از حاكم گفته

خيز ازين ورطهء خطر بگريزيم * جانب تبريز از اهر بگريزيم مردم اين ملك چون صوامت خيلند * خيز كز اين خيل گاو و خر بگريزيم سود سفر خود سلامتى است ازين ملك * سود بجوييم و از ضرر بگريزيم نشتر خان گر گريزمان ندهد ما * از پشهء تندنيش‌تر بگريزيم فتنهء خان صبح‌خيز و سخت‌ستيز است * نيمه‌شب آن به كه بىخبر بگريزيم ديدهء خان‌زاده با نظر بزند تير * خيز كزان ناوك نظر بگريزيم معدهء اهل حريم خان همه خاليست * طعمه شويم ارنه زودتر بگريزيم گردن اين گرگ بين و تيزى دندان * خيز چو بز جانب كمر بگريزيم

و له

شها تا كاشغر يك تاختن كن * همه يغما ز سقين تاختن كن اسيرى بر غلام خويشتن بخش * غلامى را اسير خويشتن كن

در سفر گرگان در طلب اسيرى از تراكمه به نواب فريدون ميرزا فرستاده

افكند بنايى به زمين صدر فلك قدر * چون همت خود عالى و فرخنده مبانى روشن چو فلك گنبدش از ثابت و سيار * ايمن چو جنان روضه‌اش از باد خزانى رخشنده قصورش همه بىشعلهء خورشيد * سرمست طيورش همه بىجام مغانى با مردم هشيار تصاوير قصورش * گويند سخن بىحركتهاى زبانى چون روح سبل سير هوايش به لطافت * چون كوه گران سنگ اساسش به گرانى چون اوج زحل چتر سرادق به بلندى * چون روح روان آب مصانع به روانى او عقل نخست است و مقامش زبر عرش * اين كاخ چو كرسى است در آن گوهر ثانى فرخنده نظام الملك آن گوهر اقبال * از دانش و فرهنگ دلش بحر معانى فرخ خلف صدر جهان صهر جهاندار * شخص دوم و عقل نخستين به جوانى كلكش به بنان كرده همه عقده‌گشايى * دستش به كرم كرده همى گنج‌فشانى