در هنگام مأموريت به محاسبهء قراجهداغ و شكوه از حاكم گفته
خيز ازين ورطهء خطر بگريزيم * جانب تبريز از اهر بگريزيم
مردم اين ملك چون صوامت خيلند * خيز كز اين خيل گاو و خر بگريزيم
سود سفر خود سلامتى است ازين ملك * سود بجوييم و از ضرر بگريزيم
نشتر خان گر گريزمان ندهد ما * از پشهء تندنيشتر بگريزيم
فتنهء خان صبحخيز و سختستيز است * نيمهشب آن به كه بىخبر بگريزيم
ديدهء خانزاده با نظر بزند تير * خيز كزان ناوك نظر بگريزيم
معدهء اهل حريم خان همه خاليست * طعمه شويم ارنه زودتر بگريزيم
گردن اين گرگ بين و تيزى دندان * خيز چو بز جانب كمر بگريزيم
و له
شها تا كاشغر يك تاختن كن * همه يغما ز سقين تاختن كن
اسيرى بر غلام خويشتن بخش * غلامى را اسير خويشتن كن
در سفر گرگان در طلب اسيرى از تراكمه به نواب فريدون ميرزا فرستاده
افكند بنايى به زمين صدر فلك قدر * چون همت خود عالى و فرخنده مبانى
روشن چو فلك گنبدش از ثابت و سيار * ايمن چو جنان روضهاش از باد خزانى
رخشنده قصورش همه بىشعلهء خورشيد * سرمست طيورش همه بىجام مغانى
با مردم هشيار تصاوير قصورش * گويند سخن بىحركتهاى زبانى
چون روح سبل سير هوايش به لطافت * چون كوه گران سنگ اساسش به گرانى
چون اوج زحل چتر سرادق به بلندى * چون روح روان آب مصانع به روانى
او عقل نخست است و مقامش زبر عرش * اين كاخ چو كرسى است در آن گوهر ثانى
فرخنده نظام الملك آن گوهر اقبال * از دانش و فرهنگ دلش بحر معانى
فرخ خلف صدر جهان صهر جهاندار * شخص دوم و عقل نخستين به جوانى
كلكش به بنان كرده همه عقدهگشايى * دستش به كرم كرده همى گنجفشانى