تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1223

مساهمون:

ص١٢٢٣
زخم دل را نمك از حقهء لب ريخته‌اى * اين چه شور است كه باز از شكر انگيخته‌اى چونكه بر زلف زنى شانه بترس از دل خلق * كه به هر تار دلى بسته و آويخته‌اى آن نه ابروست كه از وسمه سياهش كردى * تيغ هنديست كه بر قصد من آهيخته‌اى خالهايى كه بدان چهرهء گلگون افتاد * مشك ناب است كه بر صفحهء گل بيخته‌اى بر سر دل‌شدهء خويش فراز آمده‌اى * دين و دل هر دو ازو برده و بازآمده‌اى پا نهادى به سر بندهء افكندهء خويش * شرمسارم كه چنين بنده‌نواز آمده‌اى

قطعات

بهشت روى زمين مرغزار تبريز است * مكان زهره‌جبينان فتنه‌انگيز است صبوح را به سحرگاه خود مده از دست * كه فتنهء فلك دون‌نواز شب‌خيز است وفا مجوى در آن سرزمين كه آنجا دوست * به قصد دوست چو دشمن نشسته خونريز است چه تاب‌وتب كه ز تبريز در روان منست * قسم به جان تو تبريز نيست تب‌خيز است هرآن كسى كه ز اهل صلاح آن ملكست * به فتنه اهرمن و در فساد چنگيز است وفا و مردمى از اهل آن مجو زنهار * كه بسته عهد موالاتشان به يك تيز است

در طلب سيورغال و تيول

اى صدر روزگار كه در آستان تو * خورشيد چرخ را شرف و قدر و جاه نيست اجرام چون به ستر حريم تو محرمند * از اين سبب به فطرت اجرام باه نيست ويرانه قريه‌ييست به ويدهر چون دلم * دودى اگر بخيزد از آن غيره آه نيست تخم‌افكنش چو چهرهء من شوره‌زار نيز * جز آب ديده مزرع آن را گياه نيست ملبوس ساكنان وى از تار و پود دهر * جز تار و پود تابش خورشيد و ماه نيست گر دستشان بدى به فلك قرص ماه را * خوردندى از گرسنگى آوخ كه راه نيست اين قريه را ز لطف تو مستدعيم همى * بر من گر اين ثواب نمايى گناه نيست