زخم دل را نمك از حقهء لب ريختهاى * اين چه شور است كه باز از شكر انگيختهاى
چونكه بر زلف زنى شانه بترس از دل خلق * كه به هر تار دلى بسته و آويختهاى
آن نه ابروست كه از وسمه سياهش كردى * تيغ هنديست كه بر قصد من آهيختهاى
خالهايى كه بدان چهرهء گلگون افتاد * مشك ناب است كه بر صفحهء گل بيختهاى
بر سر دلشدهء خويش فراز آمدهاى * دين و دل هر دو ازو برده و بازآمدهاى
پا نهادى به سر بندهء افكندهء خويش * شرمسارم كه چنين بندهنواز آمدهاى
قطعات
بهشت روى زمين مرغزار تبريز است * مكان زهرهجبينان فتنهانگيز است
صبوح را به سحرگاه خود مده از دست * كه فتنهء فلك دوننواز شبخيز است
وفا مجوى در آن سرزمين كه آنجا دوست * به قصد دوست چو دشمن نشسته خونريز است
چه تابوتب كه ز تبريز در روان منست * قسم به جان تو تبريز نيست تبخيز است
هرآن كسى كه ز اهل صلاح آن ملكست * به فتنه اهرمن و در فساد چنگيز است
وفا و مردمى از اهل آن مجو زنهار * كه بسته عهد موالاتشان به يك تيز است
در طلب سيورغال و تيول
اى صدر روزگار كه در آستان تو * خورشيد چرخ را شرف و قدر و جاه نيست
اجرام چون به ستر حريم تو محرمند * از اين سبب به فطرت اجرام باه نيست
ويرانه قريهييست به ويدهر چون دلم * دودى اگر بخيزد از آن غيره آه نيست
تخمافكنش چو چهرهء من شورهزار نيز * جز آب ديده مزرع آن را گياه نيست
ملبوس ساكنان وى از تار و پود دهر * جز تار و پود تابش خورشيد و ماه نيست
گر دستشان بدى به فلك قرص ماه را * خوردندى از گرسنگى آوخ كه راه نيست
اين قريه را ز لطف تو مستدعيم همى * بر من گر اين ثواب نمايى گناه نيست