گنج حسن و خوبى است آن چهرهء چون آفتاب * زلف بر آن گنج روشن تيره ثعبان گفتهام
ظلمت گيسوى او را اهرمن گفتند و من * شعلهء رخسار او را نور يزدان گفتهام
غزليات
اى برشده آسمان مينايى * بيهوده چه مىروى چه مىآيى
زين گردش واژگون دولابى * آخر ز چه يكدو دم نياسايى
مقصود تو نيست باللَّه از گردش * جز اينكه روان من بفرسايى
زين قالب ناتوان چه مىخواهى * گيرم كه تو را بود توانايى
سيلى ز سرشك خون برانگيزم * ريزم همه طاقهاى دروايى
نارى ز شرار دل برافروزم * سوزم همه پردههاى مينايى
تا چند مرا قرين همىدارى * با مردم هرزهگرد هرجايى
با همت دون تو نه خرسندم * از جمله متاع و مال دنيايى
و له
هركه بيند سر آن زلف چليپايى را * سر تسليم گذارد خط ترسايى را
آنكه را ديده بدان طلعت زيبا نفتاد * نشناسد به جهان لذت بينايى را
يا بوسه يا دشنام ده اين عاشق ناكام را * دل دوست دارد از لبت هم بوسه هم دشنام را
از سيم خام ساعد صاف سيمين اوست * يا دستهء گل است كه در آستين اوست
جانا غم تو جز دل من خانه ندارد * كس جز غم تو خانهء ويرانه ندارد
لب جانبخش تو دعوى مسيحايى كرد * به خدا من به خداونديش ايمان دارم
در آتش فراق تو مىسوزم و خوشم * گويى سمندرم كه شكيبا به آتشم
به كمند سر زلفت گره انداختهاى * به كدامين دل بيچاره كمين ساختهاى
كشتگان غم تو سينهفگارند مگر * بر سر كشتهء خود اسب جفا تاختهاى