تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1222

مساهمون:

ص١٢٢٢
گنج حسن و خوبى است آن چهرهء چون آفتاب * زلف بر آن گنج روشن تيره ثعبان گفته‌ام ظلمت گيسوى او را اهرمن گفتند و من * شعلهء رخسار او را نور يزدان گفته‌ام

غزليات

اى برشده آسمان مينايى * بيهوده چه مىروى چه مىآيى زين گردش واژگون دولابى * آخر ز چه يك‌دو دم نياسايى مقصود تو نيست باللَّه از گردش * جز اينكه روان من بفرسايى زين قالب ناتوان چه مىخواهى * گيرم كه تو را بود توانايى سيلى ز سرشك خون برانگيزم * ريزم همه طاقهاى دروايى نارى ز شرار دل برافروزم * سوزم همه پرده‌هاى مينايى تا چند مرا قرين همىدارى * با مردم هرزه‌گرد هرجايى با همت دون تو نه خرسندم * از جمله متاع و مال دنيايى

و له

هركه بيند سر آن زلف چليپايى را * سر تسليم گذارد خط ترسايى را آنكه را ديده بدان طلعت زيبا نفتاد * نشناسد به جهان لذت بينايى را يا بوسه يا دشنام ده اين عاشق ناكام را * دل دوست دارد از لبت هم بوسه هم دشنام را از سيم خام ساعد صاف سيمين اوست * يا دستهء گل است كه در آستين اوست جانا غم تو جز دل من خانه ندارد * كس جز غم تو خانهء ويرانه ندارد لب جان‌بخش تو دعوى مسيحايى كرد * به خدا من به خداونديش ايمان دارم در آتش فراق تو مىسوزم و خوشم * گويى سمندرم كه شكيبا به آتشم به كمند سر زلفت گره انداخته‌اى * به كدامين دل بيچاره كمين ساخته‌اى كشتگان غم تو سينه‌فگارند مگر * بر سر كشتهء خود اسب جفا تاخته‌اى