تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1220

مساهمون:

ص١٢٢٠

در تحقيق و تجريد گويد

يكى چشم نظر بگشا و عالم را تماشا كن * درين سير و تماشا آنچه منظور است پيدا كن تو را مقصد بقا باشد تن خاكى چه كار آيد * بقاى جان اگر خواهى تن ديگر مهيا كن هيون نفس سركش را مهارى ساز در بينى * به تدبير رياضاتش ذلولى راهپيما كن هرآن نعمت كه گردد منقطع لذت نمىبخشد * از آن نعمت كه هرگز منقطع نبود تمنا كن تعلق را بينداز و مجرد باش و چون موسى * يد بيضا نماى و همچو عيسى مرده احيا كن نمىبخشد تو را در نفس معنى هيچ تأثيرى * سرادق را مطرز ساز و ايوان را مطلا كن به وصف مفرش زرتار و تازىمركبان نازى * عرض نازش ندارد جوهر تو را وصف و الا كن براى عزتى طاعت مكن مانند برصيصا * به جمع رتبتى حكمت نه همچون پور سينا كن اگر حكمت بخوانى از براى حق‌شناسى خوان * اگر طاعت كنى محض از براى حق تعالى كن دلت آيينهء غيب است زنگ ظلمتش بزدا * در آن آيينه پس انوار بىچون را تماشا كن

در صفت عمارت و مدح حضرت شاهنشاه ناصر الدّين شاه

اى قصر خجستهء همايون * چون خلد مباركى و ميمون يك شمسه ز طاق تست خورشيد * يك قبه ز كاخ تست گردون تشوير ز شمسه‌ات به انجم * تشويش ز بركه‌ات به جيحون نقش تو زبرجد است و مينا * فرش تو ستبرق است و اكسون در محفل تو مى و طبرزد * در گلشن تو گل و طبر خون بر صدر تو مسند سليمان * بر تخت تو تكيهء فريدون زوار تو در حريم زاير * سكان تو در بهشت مسكون جانها همه فتنهء جنانند * جنت به جمال تست مفتون دلها همه مرتهن به گيتى است * گيتى به بهاى تست مرهون شد معتدل آن‌چنان هوايت * كز صحن تو گل دمد به كانون حيران مثال بىمثالت * اقليدس صورى و فلاطون دوران سپهر و مهر و اختر * از دايرهء تو نيست بيرون