فى الحكمة و الموعظة
تو عطشان و دنيا سراب ملمع * مجو آب اميد ازين كهنه مصنع
خردمند را آن چو قيد است و زندان * ولى خوش علف گاو را سبز مرتع
بود جان پاكيزه را جاى گردون * تن تيره را خانه اين خاك بلقع
به گردون چو خورشيد مىباش رخشان * به نخشب نه ماننده ماه مقنع
گهى بر تفكر گهى بر تذكر * بكن جمله اوقات خود را موزع
مده رقعههاى تقاضا به مردم * بگو نان جوين باش و جامه مرقع
تو در اين افق در حضيض غروبى * برآور سر از مشرق حسن مطلع
تغاير به رتبت بود در مظاهر * نه در فطرت اى مرد داناى مصقع
يكى نور قدس است تابان به عالم * به دانا مشاهد ز نادان مبرقع
ز ميل نزولى و اوج صعودى * مراتب گرفت آن جمال مشعشع
هم او گشت وامق هم او گشت عذرا * همو هست واحد هم او هست اربع
ز وحدت همى كثرت آمد نمايان * فروردين مكدر فرازين مرصع
كدورت در آن نه بجز بعد مبدا * طراوت درين نه بجز قرب مربع
به قدرت اثر كرده ارفع به اسفل * به طاعت نظر كرده اسفل به ارفع
و له
ماه رمضان رفت و درآمد مه شوال * برگير در اين ماه نو آن مهر كهنسال
اشكال فلك را همگى تازه شد اوضاع * اوضاع جهان را همگى تازه شد اشكال
قنديل كواكب همه افروخته از نور * گلزار حدايق همه سيراب ز سلسال
بىبلبلهء باده مشو مست چو بلبل * بستان قدحى را كه كند چارهء بلبال
بردار از آن بادهء چون كوثر مواج * برگير از آن ساغر چون آتش سيال
هم عود بسوزيد درين بزم به خروار * هم باده بنوشيد درين عيش به ارطال