صد زهرهجبين به پيش ايوان * چون زهره به كف گرفته جامت
خم كرده سپهر قامت خويش * از بهر چه بهر احترامت
خورشيد چو حاجبان به درگاه * كيوان چو نگاهبان به بامت
مسرور جهانيان ز عدلت * معمور جهان ز اهتمامت
هم فتنهء دهر جسته آرام * هم توسن چرخ گشته رامت
هم روح فتوح در جلوست * هم هول قيام در قيامت
تا گردش چرخ برقرار است * آماده به دهر باد كامت
هم از قصايد او است
فصل بهار و نوبت بستانست * هنگام عيش و صحبت مستانست
گلبن چو نخل وادى ايمن شد * بلبل بسان موسى عمرانست
بر مفرش مطرز ز نگارى * شيرازهء شكوفه پريشانست
شبنم نشسته بر ورق گلبن * الماس با زبرجد و مرجانست
ظلمات نيست طرف چمن ليكن * در وى هزار چشمهء حيوانست
مرغان كشيده نغمهء داودى * تا باغ همچو تخت سليمانست
بر پاى لاله آب زده حلقه * گويى مگر كه يوسف و زندانست
آن تيرهابر و قطرهء بارانش * گويى سياه زنگى گريانست
رعد سحاب و بانگ غريو او * چون اژدر سطبر غريوانست
از اشك چشم زنگى گرينده * آن را چه غم كه ساغر خندانست
وز زخم نيش اژدر غرنده * آن را چه اضطراب كه درمانست
پيش آر جام بادهء ريحانى * تا در چمن روائح ريحانست
آنجا ستاده سرو به بزم ما * اين سروقد نگار خرامانست
در مدح سلطان عهد ناصر الدّين شاه
در قصر افجه بارگه عام بستهاند * وزبهر جشن خسرو ايام بستهاند