تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1218

مساهمون:

ص١٢١٨
خرگاه را براى شه و بارگاه را * از بهر عرضه دادن خدام بسته‌اند تابان هزار قبهء زرين ز بام آن * گويى ز شمس شمسه بر آن بام بسته‌اند زرين نقوش منظر آن قصر دل‌فريب * از نور پرده بر رخ گل‌فام بسته‌اند تصويرهاش چون صنم و خلق چون شمن * كز جان كمر به خدمت اصنام بسته‌اند شد پرستاره روى زمين همچو آسمان * ازبس مشاعلش بدر و بام بسته‌اند خنياگران همچو نكيسا و باربد * ناهيد را ز نغمه لب و كام بسته‌اند صد رزمه حله از پى خلعت بريده‌اند * صد بدره سيم از پى انعام بسته‌اند از هر طرف كه مىنگرى خلق فوج‌فوج * سوى حريم درگهش احرام بسته‌اند

و له

بنگر به چرخ و گردش وارونش * گردن منه به بازىگردونش غره مشو به صلح سحرگاهش * غافل ممان ز جنگ شبيخونش بگسل به قهر رشتهء طنبورش * بشكن به سنگ ساغر گلگونش زهر است در عصارهء ترياقش * در دست در خميرهء معجونش رنگى كه او به حيله بياميزد * نتوان همىسترد به صابونش دنيا متاع بازى طفلانست * تف بر چنين متاع و بمفتونش ذلت كشد افاضل و اشرافش * عزت برد مقامر و مأبونش با هر قبيله عمر به سر برديم * با سربلند گيتى و با دونش القصه هرچه بيش بگرديديم * راهى نيافتيم به بيرونش نتوان بلى ز دايره بيرون شد * تا نگذرى ز مركز و برهونش گيرم مراست آيت موسايى * كس ننگرد به موسى و هارونش گيرم مراست معجز عيسايى * كس نگرود به عيسى و شمعونش آن را كه رنجهاى گران بردم * تا ساختم خلاصهء گردونش خواندم گهى به تخت سليمانش * گفتم گهى به عقل فلاطونش اكنون كه روز اجر و مكافاتست * جز بنده نيست خاسر و مغبونش