و له
كى توان منع جوانان كردن از عشق نكويان * من كه پيرى سالخوردم صيد طفلى خردسالم
لب و زلفش سر دلجويى ما هيچ نداشت * وه كه بىبهره هم از مهره هم از يار شديم
عالم بىخبرى طرفه بهشتى بود است * حيف و صد حيف كه ما دير خبردار شديم
طاير تيرخوردهام ره به چمن نبردهام * فصل خزان فسردهام موسم نوبهار هم
چه كنم اگر نگردم پى صاحبان خرمن * كه فقير خانه بر دوش و گداى خوشهچينم
اول نگهش كردم و آخر برهش مردم * وه وه كه چه نيكو شد آغازم و انجامم
و له
باخبر از حال عشق هيچ نخواهى شدن * تا نكند با تو عشق آنچه به ما كردهاى
سر تا قدم نشانهء تير تو گشتهام * تيرى خدا نكرده مبادا خطا كنى
مسجد مقام عجبست ميخانه جاى مستى * زين هر دو خانه بگذر گر مرد حقپرستى
نخواهى بر سر خاك من آمد روز محشر هم * كه در هر سو هزاران كشتهء خونينكفن دارى
از سرخى منقار عيانست كه طوطى * خون مىخورد از حسرت قندى كه تو دارى
734 فروغ الدّين اصفهانى
اسمش ميرزا محمد مهدى خلف الصدق ميرزا محمد باقر متخلص به بهجت مستوفى بيوتات و قورخانه و آتشخانهء نواب شاهزاده اعظم و وليعهد معظم عباس ميرزاى مغفور است ولادتش به شهر تبريز در سنهء 1223 اتفاق افتاده از هفتسالگى به تحصيل علوم پرداخته در خدمت فضلا و حكماى معاصرين اكتساب كمالات نمود تا فارغ التحصيل شد و به متابعت جناب قائممقام و ملازمت نواب نايبالسلطنه و ولد ارشد او فريدون ميرزا پيوست سالها در سفر و حضر به استيفاى خاص آن مغفور در آذربايجان و فارس مخصوص بود و غالباً به تأليف و تصنيف كتب