نشاطى هست در قربانگه عشق * كه مقتولى ملول از قاتلى نيست
كسى عاشق نمىبينم و گرنه * ميان جان و جانان حايلى نيست
پسند تيغ او هر پيكرى نيست * كه اين افسر سزاى هر سرى نيست
رموز عشق با زاهد مگوييد * كه مرد بار عيسى هر خرى نيست
كسى پيوسته ديدار تو بيند * كه هرگز ديدهاش بر ديگرى نيست
سرشك و چهرهام بين تا نگويى * گداى عشق را سيم و زرى نيست
و له
عهد همه بشكستم در بستن پيمانت * دامن مكش از دستم دست من و دامانت
خون همه در مستى خوردى به زبردستى * دست همه بربستى گرد سر دستانت
و له
بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست * كار من دلسوخته را ساخته برخاست
پيداست ز باليدن بالاى بلندش * كز بهر هلاك من دلباخته برخاست
ز بس در عاشقى بر سر هواى سوختن دارم * پس از مردن سپهر از خاك من پروانه مىسازد
دل من حال مجنون را بهر ويرانه مىداند * كه حال مردم ديوانه را ديوانه مىداند
به جان رسيدهام از دست سادهلوحى دل * كه يار وعده خلاف آنچه گفت باور كرد
مخور فريب نگاهش اگر مسلمانى * كه هرچه كرد به من آن دو چشم كافر كرد
و له
زان بر سر بيمار غمش پا نگذارد * ترسد كه مبادا نفسى داشته باشد
دادن باده حرامست به نادانى چند * كاب حيوان نتوان داد به حيوانى چند
به بوسهيى ز دهان تو آرزومندم * فغان كه با همه حسرت به هيچ خورسندم
آنكه به تيغ امتحان ريخت به خاك خون من * كاش براى سوختن زنده كند دوبارهام
مردم و از دلم نرفت آرزوى جمال او * وه كه به مرگ هم نشد در غم عشق چارهام