تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1214

مساهمون:

ص١٢١٤
نشاطى هست در قربانگه عشق * كه مقتولى ملول از قاتلى نيست كسى عاشق نمىبينم و گرنه * ميان جان و جانان حايلى نيست پسند تيغ او هر پيكرى نيست * كه اين افسر سزاى هر سرى نيست رموز عشق با زاهد مگوييد * كه مرد بار عيسى هر خرى نيست كسى پيوسته ديدار تو بيند * كه هرگز ديده‌اش بر ديگرى نيست سرشك و چهره‌ام بين تا نگويى * گداى عشق را سيم و زرى نيست

و له

عهد همه بشكستم در بستن پيمانت * دامن مكش از دستم دست من و دامانت خون همه در مستى خوردى به زبردستى * دست همه بربستى گرد سر دستانت

و له

بنشست و ز رخ پرده برانداخته برخاست * كار من دل‌سوخته را ساخته برخاست پيداست ز باليدن بالاى بلندش * كز بهر هلاك من دل‌باخته برخاست ز بس در عاشقى بر سر هواى سوختن دارم * پس از مردن سپهر از خاك من پروانه مىسازد دل من حال مجنون را بهر ويرانه مىداند * كه حال مردم ديوانه را ديوانه مىداند به جان رسيده‌ام از دست ساده‌لوحى دل * كه يار وعده خلاف آنچه گفت باور كرد مخور فريب نگاهش اگر مسلمانى * كه هرچه كرد به من آن دو چشم كافر كرد

و له

زان بر سر بيمار غمش پا نگذارد * ترسد كه مبادا نفسى داشته باشد دادن باده حرامست به نادانى چند * كاب حيوان نتوان داد به حيوانى چند به بوسه‌يى ز دهان تو آرزومندم * فغان كه با همه حسرت به هيچ خورسندم آنكه به تيغ امتحان ريخت به خاك خون من * كاش براى سوختن زنده كند دوباره‌ام مردم و از دلم نرفت آرزوى جمال او * وه كه به مرگ هم نشد در غم عشق چاره‌ام