تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1213

مساهمون:

ص١٢١٣
كوه‌كن تا به دل انديشهء شيرين دارد * گر به مژگان بكند كوه گران اين همه نيست دل تنگ و قدم لنگ و ره باديه پرسنگ * در راه طلب كس به گران‌بارى من نيست بيدارى مردم همه خواب از پى آن هست * در عشق تو خواب از پى بيدارى من نيست سر يزدان‌پرستى نيست هرگز بت‌پرستى را * كه زنارى بدست آورده است از تار گيسويت بعد كشتن تن صد چاك مرا بايد سوخت * كه هنوز از تو به دل باز تمنايى هست اثرى آه سحر در تو ندارد فرياد * ور نه آه سحرى را اثرى نيست كه نيست بىخبر شو اگر از دوست خبر مىجويى * زان كه در بىخبريها خبرى نيست كه نيست دل ز بىانصافى صياد گرم زاريست * واى بر صيدى كه كارش سخت و زخمش كاريست ماه ما را نسبتى با ماه كنعان هيچ نيست * كاين بتى خرگه‌نشين و آن شاهدى بازاريست تا محشر اگر خاك زمين را بشكافند * از خون شهيدان تو يابند علامت

و له

نه دل را جا نه ما را خانه‌يى هست * خوش آن ديوانه كش ويرانه‌يى هست به غفلت مگذر از پا بست زلفت * كه اين زنجير را ديوانه‌يى هست غمش را غير دل سرمنزلى نيست * دريغ آن هم نصيب هر دلى نيست