تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1211

مساهمون:

ص١٢١١
من بيچاره چون بوسم ركاب شهسوارى را * كه نگرفته است دست هيچ سلطانى عنانش را چو ممكن نيست بوسيدن دهان يار نوشين‌لب * لبى را بوسه بايد زد كه مىبوسد دهانش را با مدعى بكشتن من مشورت مكن * ترسم خدا نكرده پشيمان كند تو را
* * *
با سر ناوك دل‌دوز تو آسوده دلم * خوش‌تر آنست كه از او نكشم پيكان را گر تو زيبا صنم از دير درآيى به حرم * كافر آنست كه آتش نزند قرآن را

و له ايضا

بالاى خوش‌خرامى آمد بلاى جانم * يا رب كه برمگردان از جانم اين بلا را در قيمت دهانت نقد روان سپردم * آخر به هيچ دادم جان گرانبها را ساقيا مى كمتر امشب از كرم دادى مرا * تا سحر پيمانه پر كردى و كم دادى مرا من نمىدانم كه در چشم خمارينت چه بود * كز همه تركان آهوچشم رم دادى مرا چون ميسر نيست ديدار تو ديدن جز بخواب * پس چرا بيدارى از خواب عدم دادى مرا

و له

يار بىپرده كمر بست به رسوايى ما * ما تماشايى او خلق تماشايى ما نقد دنيا به بهاى لب ساقى داديم * تا كجا صرف شود مايهء عقبايى ما مگرش زلف تو زنجير نمايد ور نه * در همه شهر نگنجد دل صحرايى ما عزيز هر دوجهان باشى اى محبت دوست * كه خوارى تو فزون كرد اعتبار مرا دوش در آغوشم آمد آن مه نخشب * كاش كه هرگز سحر نمىشدى آن شب