نه تو آيينهء صافى بدى از روز ازل * زنگ غفلت هله زين آينه يكره بزداى
رهروان در حرم قرب و تو در باديه فرد * اى سيهكاسه تو هم در صف خاصان بدر آى
قدمى بيش نباشد ز قدم تا به حدوث * يكقدم خواجه كه از خويش برون بنهى پاى
پاى در دامن عزلت كش و بر عذر قديم * بهسوى حضرت او دست دعايى بگشاى
لقمهء مشتبهات چون به كف افتد زنهار * ترك آن لقمه كن و در عوضش خاك بخاى
خاك خاييدن از آن به كه خورى خون كسان * جانگزا زهر تو را خوشتر ازين برگ و نواى
يك گنه سرزد از آدم كه ز مينوش به قهر * راند ايزد كه از اينجا به دگر جاى بپاى
مىندانم به چنين مايه گنه در همه عمر * روز بادا فره ايزد چه دهد بر تو سزاى
اى خداى متعال اى به همه حال بصير * عذر من بنده ببين و به گنه بربخشاى
مر مرا نام مسلمان وز فعل بد من * ننگ دارند بهر جاى يهود و ترساى
به حق ذات خود و احمد مرسل يا رب * كه بدين مايه گناهم به عقوبت مگر اى
غزليات
دلا يكچند در كويش تحمل كن بخواريها * كه طفلست و هنوز آن مه نداند رسم ياريها
عنان دادخواهى چون توان بگرفت از طفلى * كه بازش نوبت شير است و وقت نى سواريها
سگان كوى آن مه را همهشب خون دل دادم * نگشتند آشنا با من ببين بىاعتباريها
نخواهم گاه مردن بر سرم آيد كه مىترسم * دلش آزرده گردد چون ببيند جانسپارىها
اگر چون من ببينى بىقراريهاى زلفش را * ملامت كى كنى ناصح مرا از بىقراريها
فريبا گر نمىباشد هواى آن مه رويت * چرا از ديده هر شب مىكنى اخترشماريها
* * *
كنم هم ناله با خود هر سحرگه پاسبانش را * كه تا آن مه نداند بردهام پى آستانش را
نمودم صرف زارى عمر خود را بر سر كويش * نكردم مهربان آخر دل نامهربانش را
ز خيل دادخواهان ره نباشد بر سر كويش * كجا گيرد به خاك افتادهيى چون من عنانش را
ز خون رنگين كند مرغ دلم هر خار و خاشاكى * كه شايد زين نشان صياد جويد آشيانش را
چه شادى باغ و بستانم دهد كاين مرغ دل با من * به هرجا پا نهد يكره نمىبندد فغانش را