و له
مرغ دل پاى گر از دام تو آزاد كند * گلشنى كوكه در آن خاطر خود شاد كند
اندر آن بزم كه پيك سحرى راه نيافت * كس كجا از من بىنام و نشان ياد كند
از من اى باد صبا خدمت آن خسرو ناز * عرضه مىدار گرت گوش به فرياد كند
كشورى را كه تو ويرانه نمودى مپسند * كز ترحم دگرى آيد و آباد كند
تا قيامت كفنم جامهء شاديست فريب * گر به خاكم گذر آن لعبت نوشاد كند
و له
در دلم حسرت يك بوسه نه از يار بماند * بوسهيى داد ولى حسرت بسيار بماند
تا گرهگير شد آن زلف مسلسل به رخش * دل صد سلسله جاويد گرفتار بماند
نيست گر سبحهام اى شيخ مكن عيب كه دوش * مست بودم من و در خانهء خمار بماند
ما بههرحال نپيچيم سر از طاعت دوست * چه غم ار سبحه برفت از كف و زنار بماند
اى طبيبى كه دم عيسى مريم با تست * در قفايت نگران ديدهء بيمار بماند
پاسبان خفت به كوى تو و از بيم رقيب * تا سحر چشم من غمزده بيدار بماند
دارد آن طاير بىپر خبر از حال فريب * كه به كنج قفسش حسرت گلزار بماند
و له ايضا
اين نكويان كه به زيبايى و خوبى سمرند * حيف و صد حيف كز آيين وفا بىخبرند
هركه را مهر فزونست جفا بيش كنند * گويى اين قوم جفاپيشه ز كيش دگرند
بربايند دل و روى بپوشند ز ناز * پردهء خلق بدرند و پس پرده درند
دل مكن شيفته بر منظرشان زان كه مدام * پى آزار دل مردم صاحب نظرند
سروبالاى نكويان ندهد ميوهء وصل * حيف ازين تازهنهالان كه چنين بىثمرند
دل فريبا مده از دست كه دلباختگان * دل چو دادند ز كف جان به سلامت نبرند