تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1206

مساهمون:

ص١٢٠٦

و له

مرغ دل پاى گر از دام تو آزاد كند * گلشنى كوكه در آن خاطر خود شاد كند اندر آن بزم كه پيك سحرى راه نيافت * كس كجا از من بىنام و نشان ياد كند از من اى باد صبا خدمت آن خسرو ناز * عرضه مىدار گرت گوش به فرياد كند كشورى را كه تو ويرانه نمودى مپسند * كز ترحم دگرى آيد و آباد كند تا قيامت كفنم جامهء شاديست فريب * گر به خاكم گذر آن لعبت نوشاد كند

و له

در دلم حسرت يك بوسه نه از يار بماند * بوسه‌يى داد ولى حسرت بسيار بماند تا گره‌گير شد آن زلف مسلسل به رخش * دل صد سلسله جاويد گرفتار بماند نيست گر سبحه‌ام اى شيخ مكن عيب كه دوش * مست بودم من و در خانهء خمار بماند ما به‌هرحال نپيچيم سر از طاعت دوست * چه غم ار سبحه برفت از كف و زنار بماند اى طبيبى كه دم عيسى مريم با تست * در قفايت نگران ديدهء بيمار بماند پاسبان خفت به كوى تو و از بيم رقيب * تا سحر چشم من غم‌زده بيدار بماند دارد آن طاير بىپر خبر از حال فريب * كه به كنج قفسش حسرت گلزار بماند

و له ايضا

اين نكويان كه به زيبايى و خوبى سمرند * حيف و صد حيف كز آيين وفا بىخبرند هركه را مهر فزونست جفا بيش كنند * گويى اين قوم جفاپيشه ز كيش دگرند بربايند دل و روى بپوشند ز ناز * پردهء خلق بدرند و پس پرده درند دل مكن شيفته بر منظرشان زان كه مدام * پى آزار دل مردم صاحب نظرند سروبالاى نكويان ندهد ميوهء وصل * حيف ازين تازه‌نهالان كه چنين بىثمرند دل فريبا مده از دست كه دل‌باختگان * دل چو دادند ز كف جان به سلامت نبرند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1206 | رضا قليخان هدايت