زان كه به نعمت بود مدحت او مقترن * جود به كفش مقيم همچو در اندر عدن
گرچه جوانست مير هست به دانش كهن * در خرد و مردمى نيست مر او را قرين
هست فسانه كنون مير به عقل و ادب * عزت و دولت خداى مىندهد بىسبب
دوخته دست قضا بر قد او اين سلب * خدمت او پيشه كن عزت و شادى طلب
زان كه بود خدمتش مايهء عيش و طرب * مجلس او بين اگر خواهى خلد برين
تا كه بود روزگار مير خوش ايام باد * كار جهانش مدام يكسره بر كام باد
اشهب دولت بر رايض او رام باد * با خوشى و خرمى تا ابدش نام باد
از مى عيش و طرب در كف او جام باد * بادهء چون سلسبيل ساقى چون حورعين
و له ايضا
رمضان آمد اى دل بهسوى توبه گراى * هله تا چند ز بار گنهت پشت دوتاى
عذر بگذشته زمانى نفس سرد برآر * پيش از آن روز كه گردد نفست سرد بهجاى
خفتى از جام هوس مست به خلوتگه امن * سخت ايمن شده اى زين فلك حادثهزاى
اى سيهنامه تو را شرم از آن موى سپيد * كه رخ از باده كنى سرخ به بانگ دف و ناى
همه سرمايهء عمر تو به بازار هوس * ديو بربود و ندانم چه تو را داد بهاى
روز بادا فرهت هيچ نمىآيد ياد * كه چه عذر آورى آنجا ببر بار خداى
عاقبت مىنكنى جز كفن آرايش تن * اطلس چرخ كنى خواجه اگر عطف قباى
كاخ و ايوان برافراشته و عيش فراخ * مى نيرزد بگه رفتن ازين تنگسراى
هركجا سيم و زرى هست ربايى تو ز حرص * همچو كاهى كه ربايد ز شره كاهرباى
در پى سيم و زرت حيله و افسون تا كى * او چو مار است و تو گويى به مثل مارفساى
همچو شهباز پى صيد كبوتر تا چند * اى خوشا كنجى و ستخوان قناعت چو هماى
رو مجرد شو ز آلايش نقصان بدرآى * چند اندوده كنى آينهء غيبنماى