تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1203

مساهمون:

ص١٢٠٣
زان كه به نعمت بود مدحت او مقترن * جود به كفش مقيم همچو در اندر عدن گرچه جوانست مير هست به دانش كهن * در خرد و مردمى نيست مر او را قرين هست فسانه كنون مير به عقل و ادب * عزت و دولت خداى مىندهد بىسبب دوخته دست قضا بر قد او اين سلب * خدمت او پيشه كن عزت و شادى طلب زان كه بود خدمتش مايهء عيش و طرب * مجلس او بين اگر خواهى خلد برين تا كه بود روزگار مير خوش ايام باد * كار جهانش مدام يكسره بر كام باد اشهب دولت بر رايض او رام باد * با خوشى و خرمى تا ابدش نام باد از مى عيش و طرب در كف او جام باد * بادهء چون سلسبيل ساقى چون حورعين

و له ايضا

رمضان آمد اى دل به‌سوى توبه گراى * هله تا چند ز بار گنهت پشت دوتاى عذر بگذشته زمانى نفس سرد برآر * پيش از آن روز كه گردد نفست سرد به‌جاى خفتى از جام هوس مست به خلوتگه امن * سخت ايمن شده اى زين فلك حادثه‌زاى اى سيه‌نامه تو را شرم از آن موى سپيد * كه رخ از باده كنى سرخ به بانگ دف و ناى همه سرمايهء عمر تو به بازار هوس * ديو بربود و ندانم چه تو را داد بهاى روز بادا فرهت هيچ نمىآيد ياد * كه چه عذر آورى آنجا ببر بار خداى عاقبت مىنكنى جز كفن آرايش تن * اطلس چرخ كنى خواجه اگر عطف قباى كاخ و ايوان برافراشته و عيش فراخ * مى نيرزد بگه رفتن ازين تنگ‌سراى هركجا سيم و زرى هست ربايى تو ز حرص * همچو كاهى كه ربايد ز شره كاه‌رباى در پى سيم و زرت حيله و افسون تا كى * او چو مار است و تو گويى به مثل مارفساى همچو شهباز پى صيد كبوتر تا چند * اى خوشا كنجى و ستخوان قناعت چو هماى رو مجرد شو ز آلايش نقصان بدرآى * چند اندوده كنى آينهء غيب‌نماى