دولت و اقبال و بخت آمدش اندر ركاب * بهر بقايش فراشت دست دعا شيخ و شاب
دانم كاين دعوتست در بر حق مستجاب * ز آنكه خود آمين به عرش گويد روح الامين
شاه جهان چون بديد در همه كارش سزا * خلق جهان را اميد دولت و دين را رجا
خواست ز تشريف نو جاه فزايد ورا * داد ز تشريف خاص زيب تنش برملا
آرى شه را بدوست رحمت بىمنتها * ز آنكه به هر خدمت است طاعت شه را ضمين
ماند تشريف شاه خاص بر اندام مير * همچو يكى حلهنور در بر مهر منير
سايهء مير از شرف سر به سپهر اثير * چهرهء بدخواه گشت زرد بسان زرير
عارض حاسد نمود تيره چو انگشت و قير * گشت به غم مقترن شد به الم همنشين
مير جوانبخت را فر خدايى بود * غير خدايش ز خلق جمله جدايى بود
چرخ مرا و را پى كامروايى بود * فره تأييد او جمله سمايى بود
بختش بر اين سخن خوش بگوايى بود * لطف خدا گر نبود كار كجا شد چنين
آنكه به درگاه مير روى نياز آورد * شايد اگر بر درش چرخ نماز آورد
آنچه بخواهد برش بخت فراز آورد * اشهب دولت مدام در تك و تاز آورد
فرق عدو را همىدردم گاز آورد * ز آنكه بود لطف مير همچو سد آهنين
گاه عطا دست مير غيرت بحر است و كان * گوهر و زر بخشد ابر همهكس رايگان
سخت شود بىنياز سايل ازو جاودان * معدلتش محو كرد قصهء نوشيروان
خلق بسان مه است مير بر ايشان شبان * نيست به غير از شبان بر رمه يار و معين
طبع نيارد سرود جز به مديحش سخن * مدحت او طبع راست همچو روان در بدن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1202
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٢٠٢