و له
مبين به زاهد شهر و به زهد عاريتش * كه غير حيله و سالوس نيست در نيتش
رطب مخواه از آن خاربن كه يكعمرى * به شورهزار شآمت كنند تربيتش
دلا به كعبهء عشق ار سفر كنى زنهار * مباش بىخبر از رهزنان ناحيتش
هرآن مريض كه از درد عشق شد بيمار * هزار بار بود مرگ به ز عافيتش
خوش آن شهيد كه جان داد و روى جانان ديد * كه كشتهء ره جانان همين بود ديتش
مگر كه زلف تو از مرگ عاشق آگه گشت * كه همچو غمزدگان حلقه زد به تعزيتش
علاج غم بجز از بادهء مروق نيست * كه سالهاست فريب آزموده خاصيتش
و له
از كعبه گريزان بهسوى دير مغانم * اى پير مغان در پس خم ساز نهانم
بربند در ميكده از اهل خرابات * تا يار نباشند بجز مغبچگانم
يكچند شدم در حرم و دير و كليسا * شايد كه كشد بخت سوى دوست عنانم
ترسا بچگان با خم گيسوى دلاويز * كردند خوش آسوده ز قيد دوجهانم
گفتم كه كنون فاش كنم راز دوعالم * گفتند يكى راز و ببستند دهانم
اى ترك چه نازى به پريشانى گيسو * در حالت من بين كه پريشانتر از آنم
خستى چو فريبم به يكى ناوك مژگان * من در عجب از بازويت اى سخت كمانم
و له
بازد در بزم من اى سرو روان آمدهاى * دلكى دارم و دانم پى آن آمدهاى
نى خطا گفتم ديريست مرا طاير دل * كردهاى صيد و كنون از پى جان آمدهاى
ترسمش رنجه كنى موى ميان اى سر زلف * زان كه پرحلقه و چين تا به ميان آمدهاى
گر نكردى گذر اندر خم آن زلف سياه * از چهاى باد صبا مشكفشان آمدهاى
هيچ دل از تو نشد خسته به غير از دل من * وه كه اى تيرمژه خوش بنشان آمدهاى
ما ز صد تير نناليم تو اى عاشق گل * از يكى زحمت خارى به فغان آمدهاى