ز شاخسار شكوفه نمود روى سپيد * چو كودكى كه لب آلوده ساخته به لبن
درين بهار نمودى تو سازوبرگ سفر * مرا نبود به بىمهرى و جفاى تو ظن
كجا رواست كه ما و تو در بهار چنين * به روى سبزه ننوشيم بادههاى كهن
مكن بسيج سفر تن مده به رنج و عنا * مكن كناره ز مهطلعتان سيمينتن
گرفتم اينكه به دامن كنى تو گوهر ناب * گمان مدار كه لعل لب مراست ثمن
گرفتم آنكه ز مشك ختن كنى خروار * كجا به قيمت زلف منست مشك ختن
گرفتم اينكه به جزع يمانت ميل فره است * مراست نرگس سيراب به ز جزع يمن
همىبگفت وز نرگس بلاله ريخت گلاب * همىبگفت و سلب چاك كرد تا دامن
به ناله گفتمش اى ماهروى غاليهبوى * به صبر كوش و ازين بيش برمكن شيون
مرا به خدمت مير زمانه خواند قضا * بدين قضاى ببايد تو را رضا دادن
امير عادل و باذل شهاب ملك ملك * كه نار قهرش سوزد به ملك ديو فتن
چو نام مير فلك قدر بر زبان راندم * به صد هزار ادب نزد آن بت ارمن
ز جاى جست و زمين بوسه داد و كرد سجود * بدان صفت كه صنم را به گاه سجده شمن
زهى بزرگ اميرى كه همچو فر هماى * شد است فر تو بر فرق دهر سايهفكن
خداى ديد بزرگى سزاى گوهر تو * از آن بزرگ تبارت نمود فخر زمن
سه بندهاند تو را بخت و دولت و اقبال * كه در ركاب تو هستند ز ايسر و ايمن
شود فقير ز كمتر نوال تو قارون * نهد گداى ز كوچك عطاى تو مخزن
دو نوبهار به يك سال شد بدين ملكت * ز فر و رحمت دادار قادر ذو المن
يكى بهار نوآيين ز فر فروردين * دگر ز موكب مير خجسته رأى فطن
ازين بهار طراوت رسيد بر جانها * از آن بهار خضارت گرفت صحن چمن
حسود خواست بر تبت شود تو را انباز * زمانه گفت هلا خاك باشدت به دهن
نه هر عصاى كند معجز عصاى كليم * نه هر فروغ بود نور وادى ايمن
مهين بنان سليمان چو آفريد خداى * روا نباشد خاتم بدست اهريمن
طلوع كرد ز مشرق چو آفتاب منير * كجا فروغ بماند دگر ز نجم پرن
عنان توسن دولت قضا بدست تو داد * بهر كجاى كه خواهى بتاز اين توسن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1199
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١١٩٩