تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1199

مساهمون:

ص١١٩٩
ز شاخسار شكوفه نمود روى سپيد * چو كودكى كه لب آلوده ساخته به لبن درين بهار نمودى تو سازوبرگ سفر * مرا نبود به بىمهرى و جفاى تو ظن كجا رواست كه ما و تو در بهار چنين * به روى سبزه ننوشيم باده‌هاى كهن مكن بسيج سفر تن مده به رنج و عنا * مكن كناره ز مه‌طلعتان سيمين‌تن گرفتم اينكه به دامن كنى تو گوهر ناب * گمان مدار كه لعل لب مراست ثمن گرفتم آنكه ز مشك ختن كنى خروار * كجا به قيمت زلف منست مشك ختن گرفتم اينكه به جزع يمانت ميل فره است * مراست نرگس سيراب به ز جزع يمن همىبگفت وز نرگس بلاله ريخت گلاب * همىبگفت و سلب چاك كرد تا دامن به ناله گفتمش اى ماه‌روى غاليه‌بوى * به صبر كوش و ازين بيش برمكن شيون مرا به خدمت مير زمانه خواند قضا * بدين قضاى ببايد تو را رضا دادن امير عادل و باذل شهاب ملك ملك * كه نار قهرش سوزد به ملك ديو فتن چو نام مير فلك قدر بر زبان راندم * به صد هزار ادب نزد آن بت ارمن ز جاى جست و زمين بوسه داد و كرد سجود * بدان صفت كه صنم را به گاه سجده شمن زهى بزرگ اميرى كه همچو فر هماى * شد است فر تو بر فرق دهر سايه‌فكن خداى ديد بزرگى سزاى گوهر تو * از آن بزرگ تبارت نمود فخر زمن سه بنده‌اند تو را بخت و دولت و اقبال * كه در ركاب تو هستند ز ايسر و ايمن شود فقير ز كمتر نوال تو قارون * نهد گداى ز كوچك عطاى تو مخزن دو نوبهار به يك سال شد بدين ملكت * ز فر و رحمت دادار قادر ذو المن يكى بهار نوآيين ز فر فروردين * دگر ز موكب مير خجسته رأى فطن ازين بهار طراوت رسيد بر جانها * از آن بهار خضارت گرفت صحن چمن حسود خواست بر تبت شود تو را انباز * زمانه گفت هلا خاك باشدت به دهن نه هر عصاى كند معجز عصاى كليم * نه هر فروغ بود نور وادى ايمن مهين بنان سليمان چو آفريد خداى * روا نباشد خاتم بدست اهريمن طلوع كرد ز مشرق چو آفتاب منير * كجا فروغ بماند دگر ز نجم پرن عنان توسن دولت قضا بدست تو داد * بهر كجاى كه خواهى بتاز اين توسن