جوانى و ريعان زندگانى است جامع فروع و اصول و حاوى معقول و منقول است بتدرب در علم ادب و جامعيت به لغت و بيان عجم و عرب در مجالس و محافل اعالى و اسافل معروف است و به ذهن صافى موصوف و از فرط كياست طرز معالجهء جديد اطباى فرنگ را مزيد طب قديم كرده و در تحقيقش چنان پاى فشرده كه مىتوانش طبيب عيسوىهش خواند نه آدمىكش و رساله درض ض كثير العاملهء و با به زبان تازى تأليف كرده كه جامع معالجات ايرانى و فرنگى است و منظومهيى نيز در تشريح به پارسى به نظم آورده كه هر دو را امتياز تمام است و در فن سخنسرايى طبعى دارد قادر كه به طرز متقدمين غزل و قصيده را نيكو مىسرايد و كمال فصاحت از طبعش مىتراود و چون وقتى در خط نستعليق سرآمد اقران و جزء اساتيد بود به مناسبت خطاط تخلص كردى تا اينكه تغيير تخلص داده فريب تخلص نمود اين اشعار از او انتخاب شد :
از قصايد او است
گه رحيل كه بودم قرين رنج و محن * بر من آمد آن ماهروى زهره ذقن
مرا چو ديد به عزم رحيل و ساز سفر * شكسته عهد حبيب و گسسته دل ز وطن
همىفشاند به گلبرگ ژاله از نرگس * همىگرفت به لؤلوئى تر عقيق يمن
گهى سرشك فروريخت بر عذار چو ماه * چنان كه ژاله به گلبرگ يا به برگ سمن
شخود عارض چون ماه را به ناخن غم * بدان صفت كه به برگ سمن چكد روين
بدان مثابه پريشان نمود زلف سياه * كه شد نهان مه رويش ميان چين و شكن
به ناله گفت زهى بىوفا كه بگزيدى * فراق را به وصال اغتراب را به وطن
تو را چه شد كه ز يار و ديار بگسستى * سفر گزيدى و غربت به صدهزار محن
ترا وثاق پريچهرگان چه رنج آورد * كه قاع و شخ بگزيدى و ساختى مسكن
مگر نه وعده نمودى مرا كه وقت بهار * پى نشاط فرازيم خيمه در گلشن
همى نبيد بنوشيم زير سايهء گل * به لحنهاى خوش عندليب دستان زن
كنون كه نوبتى ارديبهشت گشت و به باغ * وطن گرفت هزار و سفر گزيد زغن
به خنده شد گل سورى به شاخسار چنان * كه از نشاط و طرب لعبتان غنچه دهن