در مدح قطب السلاطين محمد شاه ثانى قاجار نور اللّه مرقده
دلى كز جور او خون شد ز چشمانم بدر كردم * براى راحت جان حزين فكر دگر كردم
نه چون بلبل به پاى گلبنى روزى به شب بردم * نه چون پروانه با شمعى يكى شب را سحر كردم
گفتم به چرخ مقصد تو چيست زين شتاب * تقبيل آستان ملك گفت در جواب
داراى روزگار محمد شه آنكه هست * چون بخت كامكار و چو افلاك كامياب
و له
اين گلستان را به طرح ديگر آيين بستهاند * مشك را بر ياسمين سنبل به نسرين بستهاند
نيش را با نوش و شكر با شرنگ آميختند * تلخ گفتارى بدان لبهاى شيرين بستهاند
قتل عامل خلق را فرمان دهد گويى مگر * درگه سلطان عادل را به زرفين بستهاند
ساقى بده جامى گران زان مى كه دهقان پرورد * انده برد غم بشكرد شادى دهد جان پرورد
در خم دل پير مغان در جام مهر زرفشان * در دست ساقى قوت جان رخسار جانان پرورد
و له ايضا
اگر باده مهر درخشان نمىشد * لب يار لعل بدخشان نمىشد
اگر جام با جم نمىكرد يارى * بدان مايه داراى كيهان نمىشد
رهايى به عشق ار ز عقلم نبودى * مرا هرگز اين مشكل آسان نمىشد
مرا خاطرى جمع بودى چو پروين * اگر زلف آن مه پريشان نمىشد
و له
بر لب ميگون جانان نشاء جان دادهاند * لؤلؤ مكنون او را درج مرجان دادهاند
ناز را جنگ هويدا چشم را خشم آشكار * خنده بر لبها براى صلح پنهان دادهاند
گر كند بخت مدد و اختر يار آيد * در فراز آيد و در بزم نگار آيد
لب مىآلوده به كف ساغر مينايى * رخ برافروخته در ديده خمار آيد
بر مه نهاده خوشهء پروين و گفته زلف * بر گل نهاده نقطهء مشكين و خوانده خال